هرچند كه بويش را مىشنيدند . آن پرىزادگان بلعب و بازى درآمدند و در آن آب جستند و آن آب برهم مىريختند و بر يكديگر مىغلطيدند و خندهاى چون قند و نبات و شكر ميكردند ؛ و از عالم فراغت آن بتان پرىزاد در لهو و طرب در صورت عجب در آن حوض زلال آن ماهرويان بىملال چون شير و شكر و چون دانهاى گهر بهم برآمده بودند ، چون روح و راح و چون صبح و صباح بروز پيروز در آن اول روز بعيش و صفا درآمدند .
آشوب عظيم تفرجى كرد تا عاقبت شب درآمد ، آسمان در لباس قيرگون شد و شهسوار فلك بر مركب آسوده سوار گشت و نيزهء شهاب در دست گرفت و سپر ماه در پس پشت انداخت و كمر زرنگار در ميان بست و بر گستوان شفق برافگند و درع سيماندود كواكب برو دوخته درپوشيد و مغفر گوهرنگار بر سر نهاد و كمند مسلسل بر فتراك آويخته و عمود زرين در زير ران آورده ، بيت :
شبى همچو زنگى سيهتر ز قير * فرورفته در قير او پاى تير
شبى همچو زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ
آن پرىزادگان گفتند اى ملكه شب آمد ، برويم و باز از اول روز بياييم ، هم در آن نزديكى مقام شب بودن داشتند . جمله برفتند و آن آلت مجلس بعضى در آنجا بگداشتند .
چون جمله برفتند آشوب عيار آن مرد كارزار از آن دوله بكين جندله بيرون آمد و در حال در پيش اسماعيل آمد و سلام كرد و بنشست . اسماعيل گفت كجا بودى و چه كردى ؟ آشوب عيار زبان برگشود و آنچه از آن قوم ديده و شنيده بود جمله را پيش پير يزدانپرست گفت . اسمعيل بگفت ترا جهد مىبايد كردن كه يكى را از ايشان بگيرى و پيش من آورى تا كار تورو بصلاح نهد . آشوب گفت حاليا بجان ايستادهام و جد و جهد تمام ميكنم تا يزدان چه حكم كرده است . پير يزدان پرست گفت كه هركس كه قدم در كارى نهد و در آن كار يك جهت جهد كند و