شما استاده است و در قفاى كوه بحار و صحراى احتراق و خاك تيره دربند كرده است و در گنبد گردان ؛ و اين جوان را كه مظفر شاه نام است ، در « 1 » عقب يار خود آمده است اما كار نكرد ، هم بدست جندله گرفتار شده است . آن دختر پرى گفت كه جندله بد حرامزادهايست ، برادرم قيسان عظيم ازو به زحمت است ! هرچند كه او دعوى محبت برادر من مىكند اما برادر مرا زهره ازو ميرود . پدرم ملك قبط پرى چند نوبت به زبان آورده است كه كاشكى كسى بودى كه او را هلاك كردى كه ما همه از او بزحمتيم ؛ هرچند كه خواهرش عاجلهء جادو بهزار بار ازو بدترست ، اما او عظيم از ما دورست كه در كوه زمرد و قصر پيروزه است . از درياى جوشان و باغ ارم بايد گدشتن . اما اين حرامزاده بما نزديكست كه در كوه بلور و قصر زر مىباشد .
اما ندانم كه حال اين جوان غريب درين خندق آتش بكجا خواهد رسيدن ، كاشكى مرا قوت آن مىبود كه من او را خلاص ميكردم كه جوان وفاداريست كه در عقب يار خود آمده است .
آن پرىزادگان گفتند اى ملكه پدرت قبط پرى و عمت ملك خناس پرى و جملهء عمانت از دست او بزحمتاند و هيچ كدام حريف او نيستند . مگر يزدان بفضل خود او را بجزاى خود برساند ؛ و آنچه ايشان ميگفتند آشوب مىشنيد و جمله را مىديد و از ترس چون بيد مىلرزيد كه مبادا او را ببينند . بشنيد كه حكايت ميگفتند و معلوم كرد كه آنكس كه مظفر شاه را گرفته است همان كس است كه توران دخت را برده است و دربند كرده است و نامش جندله است .
آشوب عيار در آن موضع بناليد و با خداى تعالى مناجات كرد و گفت اى دهندهء مراد محتاجان و اى بخشندهء بىملالت و اى بخشايندهء بىمقالت و اى داناى مفهومات و اى بيناى معلومات و اى رسانندهء روزى و اى دهندهء پيروزى ، دردم را تو ميدانى و مرادم را برآوردن تو مىتوانى ؛ كه مرا از چشم اين قوم پنهان كن . بقدرت يزدان پاك و خداوند آب و باد و آتش و خاك ، كه آن پرىزادگان يكى آشوب را نديدند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : كه در .