همتى با من بدار كه بمحبت تو سربازيى خواهم كردن ، باشد كه يزدان كارى برآرد .
پس آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت . آن روز و آن شب از دور پيش مظفر شاه بود و از هر باب سخنها ميگفت مظفر شاه نيز حكايت خود ميكرد تا آن شب بسر آمد و آفتاب طلوع كرد .
آشوب عيار از دور او را وداع كرد و رو بدان كوه نهاد تا پيش آن پير يزدان پرست آمد . اول غسل كرد و بعد از آن پيش پير آمد و از حكايت مظفر شاه آنچه ميدانست بگفت . پير گفت اكنون در چارهء آن باش كه چون پرىزادگان بيايند توانى يكى را گرفتن . آشوب عيار بر كنار حوض آمد و بسيار فكرها كرد كه چون كنم و خود را چون پنهان كنم ؟ درماند ، پيش حوض آمد و با خود گفت كه مصلحت آن مىبينم كه گودى بكنم و در آن دوله روم و پنهان شوم كه تا پرىزادگان بيايند ، باشد كه فرصتى يابم . پس بر كنار حوض دولهيى كند ، چند نيم قدّ آدمى ، و سر آن دوله را به خاشاك بپوشانيد و پيش پير يزدانپرست آمد و آنچه كرده بود با پير يزدانپرست بگفت و آن شب در پيش او بطاعت بسر برد .
چون روز شد بيامد و در آن گود رفت و سر آن بپوشيد و صبر كرد . چون آفتاب بلند شد و عالم روشن گرديد آواز چند برآمد . آشوب گوش كرد ، ديد كه جمعى از دختران پرىزاد جمله آراسته و پيراسته بر كنار آن حوض گرد آمدند . در ميان ايشان دخترى بود چون ماه شب چهارده در غايت حسن و ملاحت و زيبايى و نازكى . بر آن شاهنشين رفت و بنشست و آن ديگر دختران در برابر آن دختر به خدمت بايستادند و از هر باب سخن ميگفتند ؛ تا آن دختر پرىرو به ديگران كرد و گفت اى عزيزان من درين موضع بوى آدمى مىشنوم ، چه حالتست ؟ پرىزاد ديگر گفت اى ملكه اينجا آدمى چه كند ؟ آن دختر گفت پس اين كيست كه در پاى آن درخت درمانده است ؟ در ميان خندق آتش ؟ يكى گفت اى ملكه او جوانيست ايرانى كه در عقب آن دختر آدمى كه توراندخت نام دارد كه جندلهء جادو او را از دست ملكزاده قيان پرى « 1 » برادر
هامش
( 1 ) - اين همانست كه پيش ازين قبس پرى ناميده شد .