دگر باره بر من برآشفت بخت * فتادم دگر باره در دام سخت
بجز تو دگر كيستمان دستگير * بفضل و عنايت تومان دستگير
اسيريم و تنها و بىيار و كس * بجز تو نداريم فرياد رس « 1 »
اى خالق كل مخلوق و اى رازق كل مرزوق ! اى رزاقى كه مرغان هوا را و ماهيان دريا را و موران صحرا را رزق مىرسانى ؛ اگرم از عمر چيزى مانده است روزيم بفرست كه عظيم بىنوا و بىقوت ماندهام . بيت :
بفرياد من رس بجود و كرم * به حق نبى آن شه محترم
چو كرد اين دعا آن شه نوجوان * يكى باد تند آمد از آسمان « 2 »
بقدرت خداى تعالى يكى باد عظيم برخاست « 3 » و آن درخت را در حركت در - آورد و از آن درخت ميوهيى چند به زير ريخت كه هريك مثل ترنجى بود ، عظيم آبدار و رسيده و خوشبوى . مظفر شاه عظيم گرسنه بود ، و هرگز مثل آن ميوه نديده بود ، يك ميوه از آن بخورد عظيم شيرين و خوشطعم بود چون از آن ميوه سه عدد بخورد سير شد . خوردى از آن ميوه سه عدد كرد كه بيش از سه عدد نتوانستى خوردن . مظفر شاه بدان نعمت از خداى تعالى منت داشت و دل بر صبر نهاد و در پاى آن درخت بطاعت مشغول شد . در آن درخت چندان ميوه بود كه مظفر شاه را شش ماهه قوت بود ، او را و مركبش را .
روز ديگر آشوب عيار رسيد و از دور سلام كرد . مظفر شاه گفت اى يار وفادار و اى رفيق دلدار ، كجا بودى « 4 » درين دو روز و دو شب كه تو رفتهاى و مرا بدين حال گداشتهاى ، مرا بر طرف تو اميدها بود . آشوب گفت اى شاهزاده درين كوه بيشهيى عظيم پر ميوه هست و در آن بيشه پير يزدانپرست ديدم و در پيش آن پير يزدان پرست رفتم و احوال ترا به دو گفتم و او مرا بگرفتن دختر پريى دعوت كرد . اكنون ،
هامش
1 و 2 - اين ابيات ظاهرا از منظومهء مفقود دارابنامه است .
( 3 ) - در اصل : برخواست .
( 4 ) - در اصل : بودى كه .