تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
اما مرا مىشناسند و در حق من اعتقاد تمام دارند ، اگر ميخواهى كه اين راز پوشيده بر تو آشكارا شود ترا مصلحت در آنست كه يكى از آن پرىزادگان پيش من آرى كه تا من از وى سؤال كنم ، باشد كه كار تو برآيد . آشوب عيار گفت اى پير يزدان پرست ، من آدمى پرى را چون بگيرم ؟ پير يزدان‌پرست گفت درين كار سر در خطر است . آشوب گفت من ترك سر خود كرده‌ام اكنون بگو كه اين پرىزادگان كى خواهند آمدن ؟ پير اسمعيل گفت تا سه روز ديگر بيايند كه نوبت آمدن ايشانست . آشوب عيار گفت كه بروم و شاه‌زاده را ببينم و از صورت حال او را معلوم كنم تا در انتظار نباشد . تصور نكند كه ما او را فراموش كرده‌ايم . پير گفت برو و زود خبرى بياور . آشوب از پيش آن پير يزدان‌پرست آمد و رو به مظفر شاه نهاد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون مظفر شاه در آن خندق آتش بماند ، گرسنگى بر شاه‌زاده غالب شد ، اما آب بود كه يك چشمهء آب از پاى آن درخت بيرون مىآمد و گرداگرد درخت سبزه بود كه مركب مىخورد ، اما هيچ نبود كه شاه‌زاده بخورد . چندان شاه‌زاده را غم جان بود كه پرواى گرسنگى نداشت تا عاقبت بىطاقت شد . مظفر شاه گفت درين ورطه كه من افتاده‌ام هيچ چاره ندارم مگر يزدانم بفرياد رسد كه فريادرس بندگان اوست . پس بگريه و تضرع درآمد ، زارزار بگريست ، گفت الهى بعزت نيكان و پاكان درگاهت و به حق مقربان بارگاهت كه مرا ازين بلا برهان . دست به آب بزد و وضو ساخت و نماز بگزارد و سر به سجده نهاد و در ميان سجده مناجات كرد و مراد خواست و در ميان گريه و زارى گفت ، بيت :
چو از فرض ايزد بپرداخت او * سر خويش در سجده انداخت او به سجده درون گفت شاه جهان * كه اى دست‌گير همه بندگان ايا عالم الغيب پروردگار * ايا قادر و قاهر و كام‌كار برحمت نظر كن تو در كار من * كه سر در سر آورد پرگار من