آشوب چون آن سخنهاى او را بشنيد از اعتقاد و تحمل او عجب ماند . گفت اى پير خداىخوان خداىدان خداپرست ، معلوم دان كه من از ملك آذربايگانم و من خدمتكار ملكىام كه او پادشاه آن ديار است ، مظفر شاه نام دارد ؛ و او را زنى بود كه شاهزادهء مصر بود ، توراندخت نام ، در ملك ملاطيه او را از بام ايوان ربودند . و در سپاه ما حكيمى هست طيطوس حكيم نام ، او گفت آن دختر را ديو برده است ، در طلب او بايد رفتن تا بدست آيد . و اين پادشاهزاده با من در طلب آن دختر تا اينجا آمديم ، در قفاى اين كوه مرغزاريست ، در آن مرغزار شبى فرود آمديم ، مركب آن شاهزاده گم شد ، در عقب آن مركب شاهزاده در پاى درختى رسيد ، آن مركب را ديد در پاى درخت بسته بودند ، آمد كه مركب را بگشايد زاغ سياه ديد بغايت بزرگ كه از سر آن درخت آواز داد ، مظفر شاه نگاه كرد ، آن زاغ از درخت فرود آمد و به صورت پيرزنى شد ، عظيم باسهم و باصلابت و در گرد آن درخت خطى كشيد ، سحرى كرد و ناپديد شد ، خندق چهل گز پهنا و چهل گز عمق پيدا شد ، از آتشپر ، كه شعلهشعله برمىآيد و آن جوان در ميان خندق آتش مانده است و بيرون نمىتواند آمدن و من پيش او نمىتوانم رفتن ، درين حوالى از براى تدبير او مىگشتم كه به خدمت تو رسيدم . از براى خداى تعالى اگر مىتوانى و اگر ميدانى چارهيى كن و تدبيرى بساز كه آن جوان غريب بىكس را كه شاهزادهء ملك ايرانست و برادرزادهء ملك دارابست خلاصى دهيم كه عظيم عاجز و فرومانده است . آشوب عيار اين بگفت و زارزار بگريست ، چنانك آن پيرمرد يزدانپرست را دل برو بسوخت و گفت :
اى يار وفادار و اى دوست دلدار ، بدانك از آنكه تو گفتى هيچ مرا معلوم نيست و نميدانم كه او را كه دربند كرده است و گشاد او در چيست . اما اين مقدار مىدانم كه درين دره اين حوض كه تو درو غسل كردى موضع پرىزادگانست و جاى ايشانست كه بهر مدتى مىآيند و در آن آب حوض مىروند و آب برهم مىريزند و بازى ميكنند اما با من هيچ كارى ندارند ، مرا نيز با ايشان هيچ مهمى نيست ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٨٥