تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
آن پير يزدان‌پرست گفت اى فرزند بدانك مرا نام اسماعيل است ، چهل ساله بودم كه ترك دنيا كردم و از خلق عالم عزلت گرفتم و دست از خوردن و پوشيدن دنيا كوتاه كردم كه چون مرا معلوم شد كه اين دنيا اعتبارى ندارد و عاقبت ببايد مردن و ترك اين مقام بايد كردن و رو به آخرت بايد نهادن و همه چيزى را بازخواست خواهد بودن و قصاص در آن دنيا از همه چيزى خواهند خواستن تا حدى كه اگر گوسفندى را كه شاخ بوده باشد بر گوسفندى كه او را شاخ نبوده باشد ، او را شاخ زده باشد ، در روز قيامت آن شاخ ازو بستانند و بدان ديگرى دهند كه تا او را قصاص كند ؛ و اگر دو برگ از روى هوا فرود آمده باشد ، در وقت فرود آمدن برگى بر برگى افتاده ، بايد در روز قيامت آن هردو برگ را بيارند تا آن برگ قصاص از آن برگ بستاند ؛ و هركس كه اين سخن را باور نكند و اعتبار بروز قيامت نيارد كافر گردد . پس عاقل كسى باشد كه مآل و عاقبت كار را ببيند و دل در كرم حق بندد و باقى را باشد و دست از فانى بدارد و ترك علايق و عوايق كند و دست از خلايق بدارد و ترك دنيا كند و رو بعالم آخرت نهد تا آن روز به حضرت ايزد شرمسار نباشد كه رجوع جمله به دو خواهد بودن . من از آن جهت ترك عالم و متاع دنيا كرده‌ام و از دنيا اين موضع را اختيار كرده‌ام ، و من اين كوه آب و اين ميوها ديدم و بدين ميوها قناعت كردم و درين غار شب و روز بطاعت كردگار مشغول شدم تا گوش از غيبت و زبان از دروغ و چشم از نامحرم و دست از خيانت و دل از كينهء خلق و شكم از حرام خوردن و تن از حرام پوشيدن رهيد . دايم شب‌وروز و روز و شب بطاعت و ياد او مشغولم ، زمستان و تابستان درين غار بسر مىبرم . اكنون تصور من آنست كه صد سال افزونتر است كه من درين غارم ، از بسيارى طاعت كه كرده‌ام و شكم از حرام خالى شد ؛ سروش در خواب با من سخن ميگويد . مرا دىشب سروش عالم غيب خبر كرد كه فردا شخصى آشوب نام پيش تو خواهد رسيدن ، از آنجهت نام ترا گفتم . اكنون ترا نيز از حال خود آنچه هست بايد گفتن تا تمام از حال تو معلوم كنم .