تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
اليك » . آشوب عيار گفت كه اين آواز كيست كه در چنين موضع يزدان پاك را ميخواند ؟ مرا بر طرف او بايد رفتن كه گشاد كار من از پيش او خواهد بودن . آشوب بسوى آن آواز روانه شد ، باز همان آواز و همان ذكر را شنيد . آشوب را عظيم ذوق و شوقى در دل افتاد و هم‌چنان ميرفت تا بر در غارى رسيد ، تخته‌سنگى ديد سفيد ، در غارى پيدا بود و پرده‌يى از پوست درخت بافته و تافته و از در غار آويخته . آشوب پيش‌رفت و از قفاى در غار آواز برآورد و گفت السلام عليك ! آواز آمد كه عليك السلام اى آشوب عيار خوش‌آمدى ! آشوب گفت اين عجب‌تر كه مرا نديده است و نام مرا ميگويد ! گفت اى بندهء يزدان ، اجازت هست كه در غار درآيم و شرف دست [ بوس ] ترا دريابم ؟ آواز آمد كه به شرطى كه در بيشه روى ، چشمه و حوض آبست ، به روى و غسل كنى و جامهء خود را تمام نمازى كنى ، بعد از آن بيايى . آشوب روان شد تا بر كنار حوض رسيد ، حوضى ديد از سنگ الوان ساخته و بر كنار حوض تختى از سنگ بريده و شاه نشين ساخته و كارهاى خوب كرده . آشوب عيار گفت دست كسى بدين موضع نرسيده است ، آيا مقام كه باشد ؟ آشوب عيار برهنه شد و در آن آب رفت و غسل كرد و از آب بيرون آمد و خدايرا عبادت كرد و بدرگاه يزدان بناليد و گفت الهى آگاهى و بهمه‌چيزى توانايى و در همه كارى بينايى و كارساز بندگانى و مراد دهندهء سرگشتگانى . تويى « 1 » كه قادرى و معبودى و همه را مقصودى . بعزت و عظمت و وحدانيت تو كه خداوندى ؛ كه آن جوان غريب بىكس را كه ببلاى سحر ساحران گرفتار و مبتلاست بدست قدرت خلاصى دهى ، يا اكرم الاكرمين و يا ارحم الراحمين . چون دعا كرد برخاست و بر در آن غار آمد و گفت اى پير يزدان‌پرست اكنون اجازت باشد كه درآيم و روى مبارك ترا ببينم و شرف صحبت ترا دريابم ؟ آواز آمد كه درآدرآ كه اكنون اجازت است . آشوب قدم در آن غار نهاد و آن پرده برداشت و در اندرون رفت . نگاه كرد ، پيرى را ديد ضعيف و نحيف ، پوستى بر استخوانى كشيده و زور ازو
هامش
( 1 ) - در اصل : همه تويى .