تا تو خلاص شدى و يا من هلاك ميشدم . اين موضعى است كه هرگز قدم بنى آدم بدينجا نرسيده است و هيچ راهى و نشانى نيست ، چون كنم ؟ اما حاليا درين برابر كوه سياه پيداست ، بتوكل خداى تعالى خواهم رفتن . اگر راه يا نشانى يابم در طلب خواهم رفتن و اگر راه نيابم پيش تو بازآيم . مظفر شاه گفت برو باشد كه كارى برآيد و من خلاص شوم ، كه سبب ساز كل سبب خداست جّل و علا .
پس آشوب از كنار خندق مظفر شاه را وداع كرد و رو بپاى كوه نهاد . كوه از دور پيدا بود ، آشوب عيار گلبانگ بر قدم زد و بسوى آن كوه روانه شد ، در آن دشت مىدويد تا بپاى آن كوه رسيد . كوهى عظيم بلند بود كه سر كوه تا آسمان رسيده بود ، تو گفتى كه در عالم بلندتر از آنجايى نباشد . بيت :
چه كوهى كه تا خلق را بدنظر * نديد آنچنان كوه هرگز دگر
رهى بد بر آن كوه پرپيچ و پيچ * نبد آدمى را در آن بهره هيچ
آشوب عيار گفت خيلى وقتست كه من گرد عالم ميگردم ، هرگز مثل اين كوه بلند نديدهام ، هرچه باداباد ، بر قلهء اين كوه خواهم رفتن تا چه پيش آيد . پس قدم بر كوه نهاد و ميرفت . هرچند كه راه پيچپيچ بود و بغايت به زحمت بود اما ميرفت تا به زحمت بسيار بر قلهء كوه رسيد . چون بر آن قله رسيد از آن طرف كوه نگاه كرد ، درهيى عظيم پيدا شد اما پردرخت ، صد هزار هزار درخت الوانالوان ، انواع ميوهاى رسيده از سيب و انار و انگور و انجير و امرود برآمده بود ، خوش موضعى خوب و در پاى درختها گل و لاله و نرگس و نسترن و انواع رياحين برآمده بود .
آشوب عيار در آن دره روانه شد ، آبهاى روان از سر كوه در آن بيشه ميريخت . آشوب عيار ميرفت و از آن ميوها مىخورد تا بسيار برفت . خاطرش از بهر شاهزاده مظفر شاه نگران بود كه كاشكى شاهزاده اينجا بودى و ازين ميوها مىخوردى . او درين انديشه بود كه از ناگاه آوازى عظيم از طرف آن دره برآمد كه شخصى به آواز بلند ميگفت « سبحانك اللهم و نحمدك ، اشهد ان لا إله الّا انت ، استغفرك و اتوب