تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
اما بىحكم خداى تعالى نيست ، از كرم او نوميد نيستم .
آنكس كه مرا فگند در آب ارَس * هم اوم برون آرد بىمنت كس
اما دلم از بهر توران‌دخت ملول است ، كه ندانم كه حال او بدست اين نابكاره « 1 » بچه خواهد رسيدن ! و من در طلب او خيلى زحمت كشيدم و به دو نرسيدم و بدست ساحران و مكر جادوان بىمراد بحسرت بهلاك آمدم ! اى آشوب تو كرمى كن و برو كه مرد رونده‌اى ، باشد كه بسپاه و يارانم برسى . شاه‌زاده فيروز شاه را از من سلام برسانى و ملك داراب و مبارزانرا از من سلام برسانى و خبر هلاكت مرا بشاه‌زاده كرمانشاه برادرم برسانى و بگويى كه آن جوان با حسرت و با ندامت در طلب يار مدتى سرگردان در عالم گرديد و عاقبت بمراد نرسيد و بدوست نپيوست و در فراق يار بزارىزار از گرسنگى و تشنگى بسحر ساحران و مكر جادوان بهلاك آمد و رخت از عالم برگرفت كه او را چنين آمده بود ، بقاى شما باد . اما وصيت چنين كرد كه چون ما بمراد نرسيديم و ازين عالم بىوفا و ازين جهان بىبقا رفتيم شما كه بكام دل رسيديد ما را بدعاى خير ياد كنيد و در هر مجلس كه بنشستيد از غريبى و بىكسى ما به ياد آريد ! و ازين نوع سخنها ميگفت . آشوب عيار چون اين سخنها بشنيد فغان برآورد و گفت اى شاه‌زاده اين چه سخنها باشد كه تو مىگويى ! من بىتو بسپاه چون روم و بلك راه نمىدانم كه به راه نيامده‌ايم و اگر نيز دانم هرگز نروم . ترا چنين دربند سحر بگدارم و بروم ! اين چه سخن باشد ؟ يا آنست كه ترا از بند خندق آتش برهانم و يا خود نيز هلاك شوم . مرا بىتو زندگانى حرام است و بىتو مرا عمر نمىبايد . تو فارغ دل باش كه از پاى ننشينم كه تا ترا ازين بند خلاص نكنم . مظفر شاه گفت اى برادر بند من عظيم است تو چون كنى و با ساحر چون برآيى و او را كجا طلب كنى ؟ آشوب گفت اگر خداى خواهد آسان شود و پيش او آسان [ است ] كه
هامش
( 1 ) - صفت مؤنث را در زبان فارسى ملاحظه كنيد ( ! )