كارساز و بندهنواز است . ازين نوع سخن ميگفتند تا شب درآمد و روى عالم سياه و تاريك شد و عالم جامهء ظلمت درپوشيد و عالم سياه و تاريك شد . مظفر شاه در پاى درخت نشسته بود و آشوب عيار برين طرف خندق آتش نشسته بود و آن آتش شعلهشعله بالا ميرفت و دمبدم عظيمتر ميشد . آشوب گفت اى شاهزاده كاشكى من نيز پيش تو مىبودم تا بهرحال باهم مىبوديم . مظفر شاه گفت اى عيار اين چه آرزوست كه تو ميطلبى كه وقتست كه من از غم هلاك شوم كه هرگز در عالم چنين كسى سحرى نكرده است . اين عظيم بنديست كه من درافتادهام ! امكان خلاصى نيست .
آشوب گفت خداى تعالى كريمست . اى شاهزاده چون معلوم كرديم كه اين سحر است البته سحر را چندان اعتبارى نخواهد بودن . روزى هم باطل شود . شايد آنكس كه اين سحر كرد هلاك شود و اين سحر باطل گردد و خداى عز و جل بحكمت سببى سازد كه تو خلاص شوى كه از درگاه او نوميد نمىبايد شدن .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آشوب عيار ازين نوع سخنها ميگفت و او را تسلى ميداد تا آن شب تاريك بروز روشن مبدل شد و صبح صادق بدميد و سيه قيطاسى شب از پيش شير روز برميد و خورشيد انور روى بنمود . بيت :
چو شمس از سر كوه آمد پديد * سيهخنگ از شير گردون رميد
مظفر شاه برخاست تا كنار خندق آمد و از دور با آشوب عيار گفت اى عيار اگر صد سال بر كنار اين خندق باشى هيچ فايدهيى نخواهد بودن . نه من پيش تو مىتوانم آمدن و نه تو پيش من مىتوانى آمدن . يا بلشكرگاه رو و از حال من آنچه ديدى با يارانم بگوى تا جمله از من دل بردارند ؛ يا در طلب كار من باش .
باشد كه يزدان بحكمت لطفى كند كه تا من رهايى يابم . آشوب گفت اى شاهزاده درين محل كه ماييم هيچ آبادانى نيست و كسى نيز نيست كه ازو بپرسم كه اين بند را بچه نوع مىتوان گشودن ، اگرچه سر و جان در آن مهم بايستى باختن ، بياختمى