خندق آتش چون افتادى و مركبت را اينجا كه آورده است ؟ و اين چه حالتست ، بازگوى ! مظفر شاه چون آواز آشوب عيار بشنيد سر برآورد و آشوب را بديد ، گريه و زارى در وى افتاد و گفت اى يار گرامى و اى دوست جانى ، اين بلاى آسمانى و قضاى ناگهانيست ! كه بخت شوم و طالع مذموم و روز بد شده و سعادت رد شده و ايام دون و دشمنى گردون مرا بدين حال انداخت . اين بگفت و گريان شد .
آشوب نيز بگريست و گفت بارى بگوى كه قصه چون بود ؟ مظفر شاه گفت كه در عقب مركب تا اينجا آمدم ، مركبم را ديدم در پاى اين درخت بسته ، آمدم تا بگشايم ، زاغى سياه عظيم بزرگ ازين درخت برابر من پرواز كرد و بيك لحظه به صورت پيرزنى شد ، اما عظيم زشت و بدشكل ، جامهاى كبود پوشيده ، اما عظيم باهيبت و باصلابت ، يك نعره بر من زد كه من عظيم ازو ترسيدم . مرا گفت اى مظفر شاه مرا معلوم است كه تو در عقب توراندخت آمدهاى . توراندخت در پيش من است من او را از دست قبس پرى استادم و در طلسم گردان او را دربند كردم ، ترا نيز اينجا دربند كنم كه اگر جملهء مهندسان عالم و عاقلان عالم جمع گردند نتوانند ترا ازين بند رهانيدن كه تا من نخواهم . اين بگفت و [ با ] چوبى كه در دست داشت در گرد اين موضع خطى بكشيد و ناپديد شد . اين خندق پيدا شد ، ديگر ندانم كه چه خواهد بودن . آشوب گفت اين نشانى كه تو ميدهى اين ساحر بوده است و با تو سحر كردهاند . اكنون كسى با ساحر چه كند و او را در عالم كجا طلب كند ؟ واى بر جوانى تو و غريبى تو كه در عظيم بلايى افتادى ! اى شاهزاده اكنون دواى اين معنى چه كنيم و تدبير اين چون پيش بريم ؟ مظفر شاه گفت اى آشوب من قطع نظر از حيات خود كردهام و مرا معلوم است كه البته درين طلسم هلاك خواهم شدن . نصيب ما از عالم چنين بود . بيت :
آن روز كه توسن فلك زين كردند * آرايش مشترى و پروين كردند
اين بود نصيب ما ز ديوان قضا * ما را چه گنه قسمت ما اين كردند