تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
مظفر شاه از آن حال متحير شد ، در انديشه افتاد كه اين چه حال است كه من مىبينم ؟ اين از جملهء عجايب عالم است . مظفر شاه تا كنار خندق رسيد ، شعلهء آتش بيرون مىآمد كه از پيش آتش پيش نمىتوانست رفتن . متحيروار در پاى آن درخت بايستاد و از ترس آن ساحر چون بيد مىلرزيد و از هر طرف نگاه ميكرد كه از آن ساحر عظيم ترسيده بود ، تا عاقبت شب درآمد و عالم سياه و تاريك شد . مظفر شاه در پاى آن درخت بنشست و انتظار صبح ميكرد ؛ در انديشه كه آيا حال من چون خواهد شد ؟ اين چه كسى بود و با من چه دشمنى داشت ؟ اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون آشوب عيار از طلب مركب نوميد شد رو بر كنار چشمه‌سار كرد كه با مظفر شاه چنين وعده كرده بود . چون برسيد مظفر شاه را نديد . آن شب همه شب در انتظار شاه‌زاده بود و چشم‌راهى ميكرد و نيامد . چون صبح دميدن گرفت و عالم روبروشنى نهاد و طيلسان سياه را از سر عالم دركشيدند و پردهء ظلمت از پيش ديده‌ها برداشتند و چشمهء خورشيد در جوش درآمد و آفتاب چون ماهى يونس سر از درياى مشرق برآورد ، آشوب عيار گفت در طلب مظفر شاه بايد رفتن كه هيچ نميدانم كه حال او چه شد . اين بگفت و قدم در طلب او نهاد . هنگام چاشتگاهى بود كه بپاى آن درخت رسيد و آن خندق آتش بديد كه گرد آن درخت درآمده بود و شعله‌شعله آتش از آن خندق برمىآمد ، و مظفر شاه در پاى آن درخت محروم و مغموم « 1 » نشسته و مركبش در پيش او ايستاده ، و شاه‌زاده رنگ ارغوانى زعفرانى كرده و قطرات اشك بر صحيفهء رخساره باريده ، با دو چشم تر و لب خشك نشسته . آشوب را عظيم عجب آمد كه اين چه حالتست ! چون بر كنار خندق رسيد از غايت حرارت آتش پيشتر نمىتوانست رفتن از دور بايستاد و يك نعره زد كه اى شاه‌زادهء آذربايجان و اى سلطان بن سلطان ، اين چه حالتست و در ميان اين
هامش
( 1 ) - در اصل : مغبون .