يك بر طرفى رويم و باز بر كنار اين چشمه بهم رسيم . پس هريك بر طرفى روان شدند و مركب را مىجستند و نمىيافتند . آفتاب بلند شد .
شاهزاده مظفر شاه پياده در آن بيابان ميرفت تا بقرب سه فرسنگ برفت . از دور پشتهيى پيدا بود ، مظفر شاه رو بدان پشته نهاد . چون بر سر پشته رسيد از آن طرف پشته نگاه كرد از دور درختى پيدا بود ، شاخ و برگ فراوان ، و در پاى درخت مركب او بسته بودند . شاهزاده عظيم خرم شد ، گفت اينك مركبم را در پاى درخت بستهاند ، آيا كه آورده است و اينجا بسته است ؟ اين بگفت و رو بپاى درخت نهاد . خيلى راه بود ، چون بپاى درخت رسيد مركب را بر پاى درخت بسته بودند و مركب شيهه مىزد و مظفر شاه پيش ميرفت تا بمركب رسيد . عنان مركب را بگرفت و زين و زبر تنگ محكم كرد و خواست كه سوار شود كه ناگاه آواز عظيم از بالاى سر او برآمد .
شاهزاده بالا نگاه كرد ، مرغى ديد عظيم بزرگ و سياه كه بالاى سر شاهزاده بر آن شاخ درخت نشسته بود و نعره مىزد . شاهزاده از بزرگى آن مرغ عجب ماند . از ناگاه آن مرغ پرواز كرد و برابر مظفر شاه بر زمين آمد و در فرود آمدن پيرزنى شد عظيم زشت و موى سفيد برهم رفته و روى كرنج كرنج با چشمهاى كبود و دندانهاى زرد از دهن بيرون آمده و عمر بسيار گذرانيده و هرگز آب به خود نرسانيده و دعوت زحل كرده . آتش از دهان و بينى او بيرون مىآمد و چوبى از گز در دست داشت ، در گرد آن درخت بر زمين بكشيد و سحرى كرد و بر آن دايره بدميد ، از ناگاه بسحر آن حرامزاده خندقى از آتش در گرد آن درخت پيدا شد كه چهل گز عرض آن خندق بود و عمق آن هم چهل گز بود . اما شعلهشعله آتش از آن خندق بيرون مىآمد و در هوا مىپيوست . آنگاه آن پيرزن ساحر و آن ملعون كافر ، آن حرامزادهء جادو يك نعره بر مظفر شاه زد و گفت اى مظفر شاه ، مرا معلوم است كه تو در عقب توراندخت آمدهاى ؛ توراندخت در پيش من دربند است ، ترا نيز گرفتار كردم كه اگر جملهء مهندسان عالم جمع شوند نتوانند ترا از اين بند و خندق رهانيدن . اين بگفت و ناپيدا شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 376
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٧٦