هرچند كه اينجا ايمنست . مظفر شاه سر در خواب نهاد و آشوب عيار بالاى سر شاهزاده نشسته بود و پاس شاهزاده ميداشت و در انديشه كه عاقبت چون خواهد بود .
مركب در برابر آشوب عيار مىچريد . چون هنگام صبح رسيد چشم آشوب نيز اندكى گرم شد تا صبح تمام بدميد . مظفر شاه از خواب بيدار شد و آشوب را نيز بيدار كرد و گفت اى آشوب عجب خوابى ديدم ندانم تا چه دلالت كند .
آشوب عيار گفت اى شاهزاده چه خواب ديدى ؟ بگو تا بشنوم كه چه خواب ديدهاى . مظفر شاه گفت در خواب ديدم كه مرغ سفيدى در دست داشتم ؛ از ناگاه زاغ سياه بيامد و آن مرغ سفيد را از دست من بربود و من در عقب آن مرغ دوان شدم كه تا مرغ را بگيرم ، اژدهاى سياه پيدا شد و آن مرغ سفيد را از آن زاغ بدم دركشيد و فروبرد و مرا در ميان حلقهء دم گرفت كه از هيچ طرف راه بيرون رفتن نبود . از ناگاه شيرى پيدا شد و روى بدان اژدها كرد و پنجه بزد و شكم اژدها را بدريد و آن مرغ سفيد از شكم آن اژدها بيرون آمد و بر دست من نشست .
آشوب گفت دلالت مىكند « 1 » كه عاقبت بمراد برسيم و آنچه طلب مىكنيم بيابيم .
مظفر شاه گفت برخيز و مركب بياور تا سوار شويم و به توكل خداى تعالى چند منزل ديگر پيش رويم ، باشد كه يزدان پاك كارى برآرد .
آشوب عيار برخاست و هرچند كه مركب را طلب كرد نيافت و بندى كه بر دستوپاى مركب بسته بودند آن بند افتاده بود و مركب پيدا نبود . آشوب عيار اين سخن را با مظفر شاه گفت . شاهزاده برخاست ، هرچند كه طلب كردند نيافتند .
آشوب گفت مركب آن نبود كه از پيش ما برود او را بردهاند . تصور ما آن بود كه اينجا هرگز آدمى نرسيده باشد ، اين كيست كه مركب ما را برد ؟ مظفر شاه گفت كه ما اين همه راه كه آمديم به قوت اين مركب آمديم ، اكنون چون بازگرديم كه پياده هيچ جاى نتوانيم رفتن . آشوب گفت طلب بايد كردن باشد ، كه بيابيم . مظفر شاه گفت هر
هامش
( 1 ) - يعنى : اين خواب دلالت مىكند .