بر كنار چشمهسارى فرود آمدند و مركب را اشكليل كردند [ و ] در آن بيابان گداشتند ، شكارى كه زده بودند آتشى بركردند و آن گوشت را كباب كردند و بخوردند كه در آن راه ايشان گوشت شكارى ميخوردند . بعد از آن مظفر شاه رو به آشوب عيار كرد و گفت اى عيارپيشه عجب عظيم مشكل حالتى كه ما را واقع شد ! اكنون چون كنيم و چارهء ما چه باشد ؟ درين مدت كه ما از سپاه خود دور شديم بسيار بيابان و در و دشت و كوه قطع كرديم و در طلب مقصود گرديديم و هيچ بجايى نرسيديم و حكايت توراندخت از كس نشنيديم . كاشكى معلوم مىكرديم كه آن دختر زنده است و كجاست و كى به دو خواهيم رسيدن ؟ دنيا بزرگست و هرچند كه برويم راه هست . اما چون بازگرديم كه بازگرديدن مشكل است كه همهكس خود را در دريا مىتواند انداختن اما بيرون آمدن از دريا مشكل است . در كار خود عظيم درماندهايم ! آشوب عيار گفت اى شاهزاده مرا اين مقدار معلوم است كه درين موضع كه ماييم خيلى از آدمى و آبادانى دور است و برين راه كه ما آمديم راه و منزل نيست و بازگشتن عظيم مشكل خواهد بودن ؛ حاليا بتوفيق خداى تعالى برويم كه عاقبت بجايى برسيم كه اميد از خداى تعالى نبريم كه طيطوس حكيم بما گفته بود كه البته برسيد بدانچه ميطلبيد ، بجوييد كه عاقبت بيابيد چنانك بزرگان گفتهاند . بيت :
آنكس كه « 1 » بجد و جهد جوينده بود * در كوى وفاى عشق پوينده بود
لابد برسد بدانچه خواهنده بود * جوينده مثل زنند يابنده بود
و گفتهاند « من طلب شىء و جدّ وجد » . مظفر شاه بگريست و گفت اى آشوب عجب باشد كه اين راه را آخر باشد كه ما نمىدانيم كه كجا ميرويم و مقصود ما كجاست . ازين نوع ميگفتند و ياران خود را به ياد مىآوردند . چون لحظهيى بنشستند آشوب عيار گفت اى شاهزاده لحظهيى آسايش كن كه من ترا پاس دارم ،
هامش
( 1 ) - در اصل : اى هركه ؛ شايد : « هركس كه . . . » و مانند اين نيز باشد .