چو اين نامور نامه آيد به بن * ز من پر ز گيتى شود پرسخن
ازين پس نميرم كه من زندهام * كه تخم سخن من « 1 » پراكندهام
هر آنكس كه دارد هش و راى و دين * پس از مرگ بر من كند آفرين
راوى داستان گويد كه چون مظفر شاه با آشوب عيار ، آندو مرد كار در آن شب تار بقول طيطوس حكيم در عقب آن در يتيم بيرون آمدند ، طيطوس حكيم ايشانرا نشان داده بود كه اگر كسى خواهد كه در عقب توراندخت برود او را بكدام طرف بايد رفتن تا برسد . ايشان رعايت آن طرف ميكردند . چون مظفر شاه مركب روندهء نيك داشت و آشوب از جملهء مبارزان جهان بود و طريق راه رفتن نيك ميدانست ، هيچ « 2 » شبى و روزى نبود كه آن شاه و نوكر بيست فرسنگ نرفتندى و درين رفتن هيچ احتياجى به آبادانى نداشتند [ ى ] بلك جمله بىراه در آن در و دشت و صحرا و كوه و بيابان رفتندى و در راه شكار كردندى و خوردندى ؛ و شب و روز راه ميكردند اما نمىدانستند كه كجا ميروند . مظفر شاه ميگفت كه چندان بروم كه ديگر راه نباشد ، باشد كه از آن يار گرامى و آرام جانى خبرى بازدانم يا هلاك شوم كه من جهان بىاو نميخواهم . آشوب در ركابش ميرفت كه بسى كوه و هامون ببريدند و اى بسا دشت و هامون كه قطع كردند .
راوى اخبار گويد كه بدين آيين مدتى چهار ماه « 3 » شب و روز برفتند كه هيچ جا قرار نگرفتند تا از رفتن عاجز شدند تا عاقبت بمنزلى رسيدند كه مرغزارى بود خوش و خرم و مقام گلزار و آرامگاه و چشمهسار ، جملهء آن بيابان گل و لاله و سوسن و ضيمران برآمده بود چنانك درين مدت كه ايشان آن بيابان را قطع ميكردند خوشتر از آن موضع و بهتر از آن جايگاه نديده بودند ؛ و جانوران شكارى در آن چراگاه مىچريدند . مظفر شاه گفت خوش جاى دلگشاى و مقام روحافزايست ، امشب اينجا باشيم و انديشهيى در كار خود بكنيم كه چه خواهيم كردن . پس
هامش
( 1 ) - كذا .
( 2 ) - در اصل : و هيچ .
( 3 ) - يعنى : مدت چهار ماه .