ببوسيد . ملك داراب او را در كنار گرفت و عزت داشت و گفت اى شاه يمن دل بدست آر كه از گذشته به ياد نخواهم آوردن . اما [ اگر ] تو نيز از جملهء دشمنيها درگذرى و از سر ارادت شاه خوبان عين الحيات را به فيروز شاه بدهى و او را فرزند خود دانى ، همان ملك يمن از آن تو خواهد بودن . سرور گفت اى ملك من روى آن ندارم كه در شما و فيروز شاه نگاه كنم كه ميدانم خيلى بدى بجاى فيروز شاه كردهام ، اما اكنون خود را شرمسار مىبينم ، اما بر كرم و لطف و جوانمردى شما اعتماد دارم كه از گذشته به ياد نياريد كه هرچه كردم از فعل شوم طيفور ملعون بود كه آن حرامزاده مرا بر دشمنى شما ميداشت . اكنون توبه كردم كه ديگر بد نكنم و شاه خوبانرا بشاهزاده فيروز شاه دادم بگواهى اين جماعت .
فيروز شاه گفت من نيز قبول كردم ، طيطوس حكيم با حاضران مبارك باد گفتند .
در حال اين خبر را بشاه خوبان و جهانافروز كردند كه شاه يمن با ملك داراب يكى شد و عين الحيات را بفيروز شاه داد . گلنوش دختر شاه سليم « 1 » زن فرخزاد بود ؛ و شفاء الملك دختر منظر شاه طايفى زن خورشيد شاه بود ؛ و سكندر شاه دختر خود را بجمشيد شاه داد . ملك مسروق بن عتبه را و سكندر شاه سكندرانى را ملك داراب آزاد كرد و ايشانرا سوگند داد كه ديگر دشمنى نكنند .
بعد از آن ملك داراب گفت كه هيچ از حال مظفر شاه و توراندخت واقف نشديم كه حال ايشان بچه رسيد . ملك داراب به طيطوس حكيم گفت كه يك بار از اختر بلند سؤال كن و طالع ايشان بنگر كه حال ايشان بچه رسيده است و بما كى خواهند رسيدن .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان روايت كند كه چون حكيم بشنيد در حال تختهء رمل بر كنار نهاد و به نيت آن غايبان رملى بركشيد و شانزده خانهء رمل بيرون آورد و بخنديد و گفت مظفر شاه در طلب مقصود خود رفته است و در بلاى
هامش
( 1 ) - در اصل : شاه سليم بود و .