چه بادابادا ! يك شبيخون ديگر بر سپاه ايران خواهم بردن ، باشد كه كارى كنم و داد دل خود را از آن قوم بخواهم . چون قيصر بلد آن مملكت بود و راهها را او ميدانست سپاه را بر چهار طرف امر كرد و شبيخون معين كرد و در كمين مىبود .
چون كارها را تمام بساخت بعد از آن از آن موضع كه بود تاختن كرد اما بنه و بارگاه و آنچه در بنه بود بگداشت و روان شد و در آن شب كه شبيخون بود از چهار طرف آن سپاه درآمدند و جنگ درانداختند و كوس جنگ فروكوفتند ، بنام قيصر حمله كردند .
تقدير خداى تعالى چنين بود كه امشب طلايهء سپاه از آن پهلوان سپاه بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه بود . آندو برادر با سپاه سى هزار مرد جرار نامدار قتال در پاس بودند كه آن سپاه رسيدند و حمله كردند و تيغ در آن سپاه نهادند . چون اين خبر به پهلوانان كردند در حال كسى را پيش ملك داراب فرستادند و از حكايت رسيدن دشمن ملك را آگاه كردند كه قيصر شبيخون بر سپاه ما آورده است . ملك داراب حكم كرد كه تا در آن نيم شب كوس جنگ فروكوفتند و خفتگان از خواب بيدار شدند . چون از صورت حال واقف « 1 » گشتند برجستند و سلاح درپوشيدند و بر پشت مركبان سوار شدند و تيغ بركشيدند و تيغ درهم نهادند . هيچ دوست و دشمن پيدا نبود ، شبى بود تاريك و انگشت بديده راه نداشت . ايشان درهم افتاده بودند و از بيم جان از هم ميكشتند . غوغا و خروش از آن [ دو ] سپاه برآمد ، ولوله در عالم افتاد ، اهل قيصريه آگاه شدند و بر سر برج و باره دويدند و چراغ و مشعله بركردند .
شاهزاده فيروز شاه در قيصريه بود ، با جمعى از امراى ايران كه پراگنده در شهر در خانها بعيش بودند .
چون بهروز اين خبر بشاهزاده رسانيد كه امشب دشمنان شبيخون بر سپاه ما آوردهاند ، فيروز شاه غرق سلاح شد و حكم كرد تا بر در ايوان ملك كوس فروكوفتند تا ده هزار كس از امرا و لشكريان بر شاهزاده گرد آمدند . فيروز شاه كه از قيصريه
هامش
( 1 ) - در اصل : واقع .