پدر ندهد نكاح درست نباشد و او را سوگند دهيد كه ديگر بد نكند و گرد بدى نگردد .
بعد از آن جهد كنيم كه قيصر را نيز بدست آريم تا او نيز جهانافروز را بدهد ، بعد از آن زود بايران رويم ، گفتند چنين است .
پس جمعى از گردان بدر رفتند تا سرور يمنى را بيارند ، شاه سرور را در پاى علم باز داشته بودند و او سر در پيش انداخته بود و در فكر كه هماكنون مرا حكم سياست كنند ، لعنت بر طيفور باد كه اين همه فتنهء اوست ! كاشكى من هرگز فرمان او نمىبردم و سخن او نمىشنيدم تا اين همه ترس و خوف و شرمسارى نبايستى كشيدن . اكنون چون كنم كه فرزندان و سپاهم برفتند و مرا بدست دشمنان بگداشتند ! او درين انديشه كه جمعى از بزرگان سپاه آمدند و در پيش سرور خدمت كردند و گفتند هيچ انديشه مكن كه ملك داراب را با تو عنايتست . ما را بطلب تو فرستاده است و شما را طلب مىكند و در انتظار شماست . سرور سر در پيش انداخته روان شد تا در بارگاه ملك داراب رسيد .
ملك داراب رو بفيروز شاه كرد و گفت اى جان پدر شاه سرور خيلى بدى با ما كرد ، عاقبت گرفتار شد اما از براى خاطر عين الحيات او را حرمت داريم . برخيز و سرور يمنى را كه پدرزن تست استقبال كن و او را بياور . فيروز شاه برخاست و استقبال سرور كرد . چون وى را بديد سلام كرد . سرور بدويد كه در پاى شاهزاده افتد ، شاهزاده او را در كنار گرفت و رويش را ببوسيد . سرور گفت اى شاهزاده روى آن ندارم كه در روى تو نگاه كنم ، تو بكرم و جوانمردى گناهم را از من درگذران و شفاعت پيش ملك داراب كن كه تا از خون من درگذرد . فيروز شاه گفت هيچ انديشه مكن و ايمن باش كه تو در امانى ، هيچكس را با تو كارى نيست . مرا ملك داراب پيش تو فرستاده است ، اينك در انتظار تست . شاه سرور را تسلى كرد و او را دست گرفته در اندرون بارگاه برد .
شاه سرور در پيش تخت ملك داراب خدمت كرد و پاىتخت ملك داراب را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٩