فيروز شاه گهرتاج و خواهرش حورپيكر . طيطوس حكيم گفت كه هنوز كار تمام نيست كه خيلى كار در روم مانده است و درين دو روزه از حال مظفر شاه معلوم خواهيم كردن . ملك داراب گفت مرا آرزوى ايران است كه مدتيست كه از شهر ايران بيرون آمدهايم ، زود عزم ايران بايد كردن . طيطوس گفت شاه داراب را قرانى عظيم در طالع هست ، هرچند كه عاقبت بخير خواهد بودن و فيروز شاه را سفرى عظيم دور پيش خواهد آمدن . ملك داراب گفت پس زود ما را به ايران بايد رفتن ، ايشان در انديشهها بودند . . .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » اسرار چنين روايت مىكند كه چون قيصر روم و سرور يمنى و پسران سرور و طيفور بگريختند ، تا چند منزل برفتند و در مرغزارى جمع شدند . قيصر را فغان در جان بود كه از ملك و مملكت و پادشاهى برآمده بود ؛ اما هيچ غمى مثل غمى فراق « 2 » عين الحيات نبود . گفت اكنون چاره و تدبير من چيست ؟ مملكت از دست ايرانيان چون برهانيم . طمطام وزير گفت اى شاه ترا مملكت و سپاه و مال بسيار است ، در تصرف تو و قلم رو تو چهار هزار و چهار صد و چهل و چهار قلعه است كه جمله صاحب سپاه و مال و گنجاند ، در هر قلعهيى چند گنج نهادهاى . از آن جمله يكى قيصريه است كه ايرانيان از تو استادند ، باقى در تصرف تست . بفرست و سپاه طلب كن و مردانهوار جنگ كنيم تا داد دل خود را از آن قوم بستانيم . پس مكتوب در قلعها روان كردند .
روايت چنين كردهاند راويان اخبار كه در مدت بيست روز باز دويست هزار سوار با مال و گنج و مركب و خيمه و سراپرده بر قيصر جمع شدند ؛ و قيصر را شتاب بود ، جاسوسان از طرف سپاه ايران آمدند و خبر آوردند كه ايرانيان بر در شهر قيصريه بعيش و شراب خوردن مشغولاند و فيروز شاه با امرا در شهر قيصريه پيش عين الحيات و جهانافروز در عيشاند و شب و روز به شراب خوردن مشغولند . قيصر گفت هر
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده .
( 2 ) - غمى فراق - غم فراق .