تست كه در دشمنى ما تو او را چيره ميكردى . حاليا از روزگار او بجزا رسيد ، اكنون نوبت تست . حكم كرد تا او را دربند كشيدند .
ملك داراب در شهر قيصريه درآمد و در حال حكم كرد كه واى بر جان كسى كه هيچ آزارى از او بر رعيت قيصريه برسد كه خلق رعيت در كار ملوك هيچ اختيارى ندارند . بهروز عيار و طارق عيار در گرد شهر مىگرديدند و منادى ميكردند تا شهر ايمن شدند كه عظيم در خوف بودند . ملك داراب در شهر درآمد و روى بر در ايوان ملك عسطور نهادند . فيروز شاه با فرخزاد استقبال ملك داراب كردند . فرخزاد پياده شد و ران و ركاب ملك داراب را ببوسيد . ملك داراب فرخزاد را بنواخت و از آنجا رو بر در ايوان كردند . چون برسيدند ملك داراب پياده شد و قدم در ايوان نهاد تا بپاىتخت ملك عسطور رسيد . گوشهء تخت گرفت و بر تخت برآمد و قرار گرفت . طيطوس حكيم و روشنراى وزير در جنب ملك قرار گرفتند ، فيروز شاه با جملهء امراى دولت درآمد و شرط خدمت بجاى آوردند . ملك داراب جمله را بنواخت كه از بند و زندان چون بوديد ؟ جمله خدمت كردند و گفتند چون ديدار پادشاه ايران ديديم جمله براحت مبدل شد .
فرخزاد عظيم در انفعال بود كه جمله را او گرفته بود . فيروز شاه گفت از گدشته ديگر نگوييم ، روز آن روز باشد كه بديدار مظفر شاه و پهلوان بهزاد برسيم . جهانافروز نيز بيامد و دست ملك داراب ببوسيد ، ملك داراب جهانافروز را نيكو بنواخت و پرسش كرد كه خيلى مبارزى و پهلوانى كرده بود .
بعد از آن بضبط مملكت مشغول شدند و مال و گنجى كه در خزينهء ملك عسطور بود جمله را در خزينهء ملك داراب درآوردند . ملك داراب امرا را انعام كرد ، هفت روز در قيصريه بودند ، بعد از آن از قيصريه بيرون آمدند . ملك داراب كه بيرون آمد گفت گويا كه قيصر روم و سرور يمنى كجا رفته باشند ؟ ما را به ايران مىبايد رفتن و عروسى عين الحيات و جهانافروز در ايران كنيم ، پيش مادر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٥