كنم ؟ در آن حالت ملك داراب را چشم بر سر پول بود ، وليد خالد را ديد كه در ميان دستوپاى مانده بود و راهش نمىدادند كه بدر رود . عظيم عاجز و فرومانده بود . ملك داراب گفت اى حكيم ، وليد خالد را بنگر كه چون عاجز و فرومانده است ! او را پيش من بياريد كه از جرمش درگدشتم كه پادشاه اصيل است و با من نيز نسبت خويشى دارد كه بسخن طيفور حرامزاده بدين حال شده است .
سرهنگان پيش راندند و آواز برآوردند كه وليد خالد را بياريد كه ملك داراب خود او را ديد و او را ميخواند . نيكانديش وزير گفت اى ملك عاقبت ايرانيان ما را ديدند ، اينك بگرفتن ما مىآيند ! وليد خالد بترسيد ، خود را از پشت مركب بينداخت كه تا باشد كه در ميان دست و پا بيرون رود . اما تقدير خداى تعالى چنان بود كه در آن حالت كه او خود را بشيب انداخت خلق غلبه بودند و هيچكس را پرواى او نبود و برهم مىافتادند .
وليد خالد ، پادشاه مصر ، از پشت مركب در خندق پرآب افتاد . ملك داراب بديد ، فغان برآورد كه دريابيد كه وليد در خندق پرآب افتاد ! سرهنگان بر كنار خندق دويدند و بعضى خود را در خندق انداختند تا او را بيرون آرند . اما حكم خداى تعالى چنان بود كه او مرد گران بود ، چون در خندق افتاد فرورفت ، از بيم جان دهن برگشود ، آبش به حلق فرورفت ، باز در آب شد ، باز بيرون آمد و باز فرو - رفت تا عاقبت در آن آب هلاك شد . چنان پادشاهى كه در مصر هرگز مثل او ملكى بر تخت مصر ننشسته بود كه جملهء شام در فرمان او بود ، صاحب نهصد هزار سوار بود ، عاقبت بزارىزار بهلاك آمد .
اين خبر بملك داراب كردند ، ملك داراب بگريست ، دستارچه بر چشم نهاد و زارى كرد . تن مردهء او را از خندق بيرون آوردند . ملك داراب حكم كرد كه او را در تابوتى نهند و بمصر برند . نيكانديش وزير را گرفتند و پيش ملك داراب آوردند . ملك داراب گفت اى نيكانديش ، خون وليد خالد بر گردن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٤