كه فيروز شاه در شهر آمد . من رفتم تو نيز چارهء جان خود كن . اين بگفت و عنان بگردانيد . لشكريان پراگنده شدند . خلقان در خانها شدند و درهاى خانهاى خود بربستند . اين خبر بسرور يمنى بردند كه قيصر گريخت و فيروز شاه در شهر درآمد .
سرور دانست كه نه وقت حرب كردنست . سرور گفت كه هركس چارهء جان خود كند .
از هر طرف آواز نعرهء ايرانيان برآمد . خلق را چون معلوم شد كه شاهان گريختند و لشكريان پراگنده شدند ، غوغا و خروش در شب تار بر اوج فلك دوار برآمد .
هم در آن شب به مقدار پنجاه هزار سوار ايرانى از آن دروازه درآمدند . اما سرور يمنى و قيصر رومى و بعضى از لشكريان يك دروازه را گشودند و بدر رفتند . خلقى هلاك شدند تا ايشان توانستند رفتن .
آن شب عجب شبى بود ، با هيبت و با صلابت ! صد هزار خلق از ترس چون بيد مىلرزيدند . زنان حامله از ترس بار نهادند كه آيا فردا حال ما در دست ايرانيان چون خواهد بودن كه عظيم وهم داشتند . تا اول روز هيچكس خواب نكردند . اما هم در آن شب بود كه جهانافروز شاه خوبان را پيش فيروز شاه آورد .
فيروز شاه بسيار تحسين بر جان جهانافروز كرد ، او را بستود . شاهزاده آن شب از پشت مركب فرود نيامد . ميگشت و قيصر روم را با سرور يمنى طلب ميكرد . ايشان خود بدررفته بودند . اما سكندر شاه سكندرانى و مسروق بن عتبه را با جمعى از بزرگان و سرداران روم و شام را بگرفتند . چون هنگام صبح شد ، ملك داراب نيز سوار شد و رو بدر شهر نهاد . چون بر در دروازه رسيد ، صد هزار خلق از در دروازه اندرون مىرفتند و بعضى از ترس بيرون مىآمدند .
راويان حكايت چنين كنند روايت كه وليد خالد و نيكانديش وزير امشب نتوانستند با قيصر بدر رفتن ، اكنون ميخواستند كه خود را بيرون اندازند . در آن ساعت ايشان در ميان پول رسيدند ، ملك داراب از برابر پيدا شد . نيكانديش گفت اى ملك اينك ملك داراب آمد ! هماكنون ما را بخواهند گرفتن ! وليد خالد گفت چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٣