شاهزاده فيروز شاه را در شهر درآرد . چون آن خلق برابر ايشان بازخوردند ، جهان - افروز گفت ، اى ملكه تو قفاى مرا نگاه دار كه تا من با اين كافران حرب كنم .
اين بگفت و دست بتيغ كرد و گفت تا باد دولت شاه ايران و فيروز شاه باد ! و تيغ در آن قوم نهاد و جنگى عظيم مىكرد و آن سپاه را درپيچيد . بسيارى لشكرى بهلاك آورد . سرور يمنى گفت اين عجب سواريست كه به تنهاى تن لشكرى را سر راه گرفته است . طيفور گفت من مىشناسم كه اين سوار كيست . گفت بگوى تا من نيز بدانم . گفت اين سوار جهانافروز است دختر قيصر كه چند روز بود كه از ايوان از پيش عين الحيات ناپيدا شده بود . اينك پيدا شد و آن سوار ديگر عين الحيات است كه قفاى او را گرفته است . سرور گفت اى جوانمردان مردانه باشيد ! باشد كه اين دو رعنا گرفتار شوند .
ايشان در كوشش بودند و قيصر سوار ميشد كه از در دروازه كسى آمد كه اى ملك ، فيروز شاه در قيصريه درآمد كه عشقآور فرخزاد بود و يك دروازه به دو داده بودى . آن دروازه را گشود و فيروز شاه را در شهر درآورد . اينك رو بر در ايوان تو دارد . قيصر چون اين سخن بشنيد آه از جانش برآمد . گفت اكنون چون كنم ؟ طيفور وزير را طلب كنيد تا چارهء اين كار بكند . طمطام گفت اى ملك اكنون از چاره و تدبير گذشت . ترا غم جان و عيال بايد خوردن ، كه چون گرفتار شوى وداع حيات بايد كردن . ايشان درين سخن بودند كه شخصى از پيش سرور يمنى آمد و گفت ملك را بقا باد . شاه سرور يمنى و طيفور وزير ميگويند كه ما سوار شديم كه پيش تو بياييم .
جهانافروز و عين الحيات سر راه بر ما گرفتهاند و نمىگدارند . شما از قفاى ايشان درآييد كه ما پيش داريم . باشد كه اين دختران را بگيريم .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون قيصر اين سخن بشنيد بغايت خرم شد . خواست كه بمدد ايشان برود كه كسى آمد و گفت اى ملك ، درياب كه اينك فيروز شاه رسيد ! قيصر را آه از جان برآمد . گفت برويد و سرور را بگوييد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦٢