چون شاهزاده او را بديد ، او از پشت مركب پياده شد . فيروز شاه بدانست كه فرخزاد است . از پشت مركب او را در كنار گرفت . فرخزاد گفت شاهزاده را بقا باد ، هرچند بىادبى كردم ، اما سبب گرفتن قيصريه شد . فيروز شاه گفت اى برادر بيزدان پاك سوگند كه دلم عظيم نگران تو بود . هيچ فتحى ما را بهتر از تو نيست .
فرخزاد پاى فيروز شاه را ببوسيد و سوار شد و در قيصريه راندند و خلق شهر رو برين دروازه نهاده بودند و جمله در سلاح رفته بودند و رو بر در ايوان ملك عسطور داشتند كه ملك هنوز سوار نشده بود ؛ و لشكرى بعضى آنجا جمع آمده بودند كه شاهزادهء ايران در قيصريه درآمد و سپاه از عقب . غوغا در قيصريه افتاد كه ايرانيان در شهر درآمدند .
اين خبر بسرور يمنى كردند كه طيفور آمد . سرور عظيم پريشان بود كه امشب كى بگذرد كه شبى ديگر جهانافروز از آن او خواهد بودن ، كه طيفور درآمد و گفت اى ملك برخيز كه ايران سپاه آمدند و پهلوانان از بند جستند و عشقآور فرخزاد بود و اينك در ميدان در جنگ است . سرور گفت عشقآور فرخزاد چون شد و ايرانيان از بند چون جستند ؟ گفت نميدانم . برخيز كه هماكنون شهر قيصريه را بخواهند گرفتن . سرور برخاست و لشكريانى كه آنجا نزديك بودند در سلاح شدند و در حال سوار گشتند . سرور گفت اى طيفور اكنون قيصر كو ؟ گفت به ايوان رفت تا سلاح درپوشد . گفت ما چون كنيم ؟ طيفور گفت ما نيز بر در ايوان قيصر رويم ، باشد كه آن ايرانيان باز گرفتار شوند . پس از آنجا روانه شدند .
گدار ايشان بر در قصر عين الحيات افتاد . طيفور گفت ايوان عين الحيات اينجا نزديكست . اول او را بدست آوريم كه اصل اوست . عنان بسوى ايوان عين الحيات گردانيدند . راه تنگ پيشآمد . خواستند كه بدان راه روند . دو سوار از آن راه ، غرق پولاد پيدا شدند . يكى جهانافروز بود و يكى عين الحيات كه غرق پولاد شده بودند و ميخواستند كه بر در دروازه روند ؛ كه فرخزاد آنجا رفته بود ، كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٦١