تو ما را نه بجنگ خوانده بودى . اكنون كه جنگ مىبايد كردن برويم و سلاح برداريم و حاضر شويم . عسطور گفت چنين بايد كردن .
آن مبارزان ايرانى پهلوانان جهان بودند . سى وجود بودند كه هريك از هزار مرد روى نمىگردانيدند و به مردى زيادت بودند . همچون آب و آتش جنگ ميكردند . قيصر نيز بازگشت كه سلاحپوش شود . طيفور گفت اى ملك من نيز بروم و شاه سرور يمنى را خبر كنم كه سپاهش در سلاح روند و زود بيايند . قيصر گفت روا باشد . بيك لحظه آن خلق پراگنده شدند كه هيچكس آنجا نماندند .
بهروز عيار گفت كه اين خلق رفتند تا سلاح در بركنند و بجنگ ما بيايند . ما را بر در دروازه بايد رفتن كه اكنون فيروز شاه آنجا كه گفتهايم حاضر است . جهانافروز گفت من ميروم بايوان عين الحيات تا او را نگاه دارم . مبادا كه كسى قصد او كند .
جهانافروز بر طرف ايوان عين الحيات روانه شد .
اين خبر در قيصريه افتاد كه ايرانيان از بند جستند و عشقآور فرخزاد بوده است . اينك جنگ است ! شاه خوبان گريان و نالان ، طمع حيات از خود بريده بود و دل بر مرگ نهاده كه چون قيصر قصد او كند او خود را هلاك كند .
چون اين خبر بشنيد عظيم خرم شد و از جاى برجست كه جهانافروز تيغ در دست درآمد و سلام كرد . عين الحيات اول بترسيد . تصور كرد كه مگر عسطور است اما چون آواز او بشنيد بشناخت ، شاد شد و گفت اى ملكه كجا رفتى كه مرا تنها گذاشتى ؟ جهانافروز گفت رفتم « 1 » اما نيك آمدم ! برخيز و سلاح درپوش كه هماكنون قيصريه خواهيم گرفتن . عين الحيات برجست . سلاح حاضر بود ، درپوشيد . خادمى پيشآمد تا سخن گويد . جهانافروز تيغى بزد ، او را چون خيار بدونيمه كرد . باقى بترسيدند و از دور به ايستادند كه تا شاه خوبان در سلاح شد . از آن ايوان بيرون آمدند و سوار شدند . در جملهء قيصريه هيچكس پيدا نبودند كه خلق در خانها رفته بودند كه تا سلاحپوش گردند .
هامش
( 1 ) - در اصل : اگر رفتم .