تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
آن جوانمردان بر آن اسبان سوار شدند و تيغها بركشيدند و به آواز بلند گفتند كه تا باد دولت شاه ايران باد ، ملك داراب و فيروز شاه ! اى كافران جان كجا بريد كه رسيديم . فرخ‌زاد نيز تيغ بركشيد . جهان‌افروز هم . آن گردان تيغها بركشيدند و در آن قوم افتادند . آن خلق رم خوردند و ايشان در عقب رو بميدان نهادند . قيصر ايستاده بود و جامهاى دامادى پوشيده ؛ و در پيش او شمع و فانوس بركرده بودند . قيصر در انتظار كه عشق‌آور كى آيد و بنديان را بيارد كه غوغا برآمد . خلق عظيم دوان رسيدند كه اى ملك معلوم دان كه بنديان از بند جستند و پهلوان خورطوس و عملالوس و جيلانوس را كشتند . اينك رو بميدان دارند . قيصر گفت عشق‌آور كو ؟ گفتند كه عشق‌آور نيز با ايشان يكى شد و با ايشان يار شد . قيصر گفت مگر عشق‌آور از من رنجيده است كه به او خلعت ندادم . يكى را گفت برو از زبان من بگو كه قيصر ميگويد كه چرا دل از من گردانيده‌اى ؟ باز اين ايرانيان را بگير و دربند كن تا ترا باز انعام كنم . آنكس پيش‌رفت و آن پيغام رسانيد . فرخ‌زاد گفت برو و قيصر را بگو كه من عشق‌آور نيستم ، من فرخ‌زادم . از ايرانيان رنجيده بودم ، اكنون با ايشان صلح كردم . تو چارهء جان خود كن . آنكس بازگشت و آنچه ديده و شنيده بود بازگفت . طيفور دست در ريش زد و گفت واويلا ! از آنچه مىترسيدم عاقبت چنان شد ! اى ملك بدفع ايشان مشغول بايد شدن . عسطور گفت اى طيفور تو خلق را در حرب ايشان حريص كن كه من در حرم خواهم رفتن پيش عين الحيات . طم‌طام وزير آنجا بود ، از آن سخن قيصر بخنديد . گفت اى ملك ، چه جاى اين سخن است ؟ ترا تدبير مملكت بايد كردن كه هم‌اكنون شهر را بگيرند . چه هنگام عروسى و داماديست ؟ عسطور گفت پس چون كنم ؟ گفت بگوى تا خلق در سلاح روند و جنگ كنند . آن كسانى كه آنجا بودند هم از براى عروسى آمده بودند و هيچ كدام سلاح و آلات جنگ با خود نداشتند . قيصر گفت كه شما چرا جنگ نمىكنيد ؟ گفتند اى ملك