غوغا بود ، جملهء خلق درآمدن و رفتن بودند . ايشان رو بر در ايوان فرخزاد نهادند .
چون برسيدند فرخزاد سوار مىشد . اما عظيم ملول بود و غرق سلاح بود و آن هوس داشت كه امشب خروج كند تا نگدارد كه پهلوانان را بكشند و نگدارد كه عسطور داماد شود . اما خاطرش از بهر بهروز عيار پريشان بود كه هيچ از حال او واقف نبود . درين دم بهروز رسيد و پيشرفت و ركاب پهلوان بگرفت . فرخزاد بهروز را بديد خرم شد و گفت اى عيار كجا بودى كه حالى در انديشهء تو بودم . بهروز گفت نه وقت اين سؤالست ، نگاه كن تا چه مىبينى ! فرخزاد نگاه كرد ، شخصى را ديد عظيم با هيبت ، غرق « 1 » پولاد و تيغى بسته و سپرى از طرف ديگر آويخته . سؤال كرد كه اين كيست بدين هيبت ؟ گفت جهانافروز است ، دختر ربيعاى قيصر كه بعشق فيروز شاه كمر بسته است . امشب با تو يارى خواهد دادن و مبارزان ايرانى را اين از بند گشود و بيرون آورد كه طيفور به دو رسيد و حرب كرد و چهل كس را از سرهنگان پدر كشت . گفت اى عيار حال پهلوانان چيست ؟ گفت از بند بيرون آمدهاند و غرق پولاد نشستهاند و انتظار تو ميكشند . فرخزاد از پشت مركب پياده شد و در پيش جهانافروز خدمت كرد .
جهانافروز گفت اى پهلوان نه وقت تواضع است . بگوى تا مركب بيارند كه من نيز سوار شوم كه امشب شب كار است . فرخزاد مركب جنيبت كشيد تا جهان افروز سوار شد . پس فرخزاد با مرد چند از خدمتكاران سوار شدند تا سر ميدان رسيدند . از طرفى ديگر قيصر روم با طيفور شوم دوشبدوش مىآمدند و خلق شهر و امراى روم جمله پياده در ركاب قيصر مىآمدند و صد هزار چراغ و فانوس بركرده بودند و با قيصر مىآوردند ، كه قيصر عزم حرم داشت . جهانافروز گفت هماكنون بتوفيق خداى تعالى اين عروسى برين كافر عزا گردانم . فرخزاد پيش قيصر راند و خدمت كرد . قيصر گفت اى عشقآور چونست كه امشب شب عيش و
هامش
( 1 ) - در اصل : در غرق .