عروسيست ، تو غرق پولاد و جوشنى ؟ فرخزاد گفت از آنجهت كه دانستهام كه ملك قتل اين ايرانيان را به بنده رجوع خواهد كردن . از آن سبب غرق سلاح گشتهام .
چون از آن كار باز رهم سلاح بركنم . قيصر گفت چون بود كه بمجلس ما نيامدى كه ترا نيز مثل ديگران خلعت مىپوشانيدم ؟ فرخزاد گفت انعام ملك بما بسيار رسيده است ، اول آنچه خدمت باشد بجاى آوريم . قيصر گفت بر در زرادخانه رو و آن ايرانيان را بياور تا بر دار كنيم كه من در حرم خواهم رفتن ، بهر سرى ده هزار دينارت بدهم .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون قيصر فرخزاد را گفت كه برو ايرانيان را بياور تا سياست كنيم ، فرخزاد گفت از سرهنگان ملك جمعى با بنده بيايند تا باتفاق ايشان اين كار پيش بريم . قيصر اشارت كرد كه خورطوس با عملالوس و پهلوان جيلانوس با صد سرهنگ بروند و عشقآور را در آوردن ايرانيان يارى دهند .
پس ايشان روان شدند تا در زرادخانه رسيدند و در زرادخانه را برگشودند .
از آن غوغاى خلق آن مبارزان آگاه شده بودند و در قفاى درها با تيغهاى كشيده ايستاده بودند . چون در زرادخانه برگشودند خورطوس با عملالوس و جيلانوس با ده سرهنگ ديگر در آن زرادخانه رفتند . ايشان چندان صبر كردند كه آن سرهنگان از ايشان درگدشتند . قفاى ايشان گرفتند و تيغ در آن قوم نهادند . تا ايشان خبر دار شدن ، ايشان را پارهپاره كردند . بهروز گفت دير مىآيند . جمعى ديگر ايشان را مدد كنيد . جمعى ديگر برفتند و بازنيامدند . بهروز عيار گفت جمعى ديگر برويد كه ملك انتظار است . جمعى ديگر برفتند و نيامدند . بهروز آواز بلند كرد كه اى جوانمردان ، شما را چه شد ؟ زود بيرون آييد كه پهلوان عشقآور در انتظار شماست .
شيرينسوار طالقانى آواز بهروز را بشنيد ، بشناخت گفت اينك بهروز عيار آمد .
مبارزان بيرون جستند . با تيغهاى كشيده . بهروز گفت اى جوانمردان ، زود سوار شويد . آن كسانى كه بدست ايشان بهلاك آمده بودند ، مركبان ايشان ايستاده بودند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٧