تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
در ايوان قيصر جمع آمدند و صد هزار چراغ و شمع برافروختند . فرخ‌زاد به خانه آمد ، عظيم پريشان و ملول بود كه من در قيصريه و عسطور پيش عين الحيات برود ، عظيم بىناموسى باشد . آمد تا با بهروز مشورت كند . چون بيامد او را نديد . سؤال كرد كه اين جوان غريب كجا رفت ؟ گفتند نمىدانيم . چون تو بجنگ حصار رفتى او نيز از خانه بيرون رفت و ديگر نيامد . ندانيم حال او چه شد . فرخ‌زاد را ملالت زيادت شد كه در چنين دمى بهروز كجا رفت . مگر هنوز در زرادخانه است . او درين انديشه . . . اما راوى داستان روايت كند كه چون بهروز عيار آن جوانمردان را از بند بيرون آورد و ايشان يكديگر را گشودند ، در آن زرادخانه درافتادند و آنچه بهتر بود از زره و جوشن و گرز و شمشير و سپر برگرفتند و غرق آهن و پولاد شدند و انتظار كه چون وقت كار آيد بجان بكوشند . شب درآمد ، صد هزار چراغ و فانوس بر كردند و بر در ايوان ملك عسطور جمع آمدند . ملك عسطور در ايوان شراب مىخورد و امرا را خلعت ميداد تا مست شد و از ايوان بيرون آمد و سوار شد . آن غلبه و انبوه را بديد ، صد هزار چراغ بركرده بودند و نگران گشته بودند . خلق شهر جمله بيرون بودند و زنان جمله بر بامها بودند . جهان‌افروز با دايه گفت كه برو از بهر ما خبرى بياور . دايه رفت و آمد و خبر چنين آورد كه امشب قيصر در حرم عين الحيات خواهد رفتن . گدارش در ميدان خواهد بودن ، اول ايشان را « 1 » هلاك خواهد كردن . به‌روز گفت اكنون ايشان خود را رهانيده‌اند و غرق سلاح و جوشن شده‌اند و به انتظار فرخ‌زادند و فرخ‌زاد از بهر من ملول و پريشان است كه از حال من هيچ واقف نيست . برخيز كه بيرون رويم و خود را پيش فرخ‌زاد اندازيم كه امشب نه وقت خانه نشستن است . جهان‌افروز غرق پولاد شد . به‌روز نيز صورت مبدل كرد و از خانه بيرون آمدند . در شهر قيصريه
هامش
( 1 ) - يعنى پهلوانان ايران را ، كه بقرينهء معنوى معلوم است .