آمده است ؟ تا گفتن درآمد و سلام كرد و خدمت نمود و بنشست و گفت اى ملكه ، پدرت شاه سرور ميگويد كه ترا معلوم است كه من چه نوع بلاها از جهت تو كشيدهام ، از تخت بر خاك افتادهام و برادرانت جمله بدست دشمنان بهلاك آمدند و دربدر افتادم و چندين سر و چندين شهر از براى تو در خاك شدند . به نقدا پسر قيصر روم شاهنوش بدست عياران ايران بهلاك آمد . من ترا هرگز بفيروز شاه نخواهم دادن ، تا داد دل خود را ازيشان نستانم ، در عالم قرار نخواهم گرفتن .
تو دل ازيشان بردار و سر با ملك عسطور روم درآر كه من ترا به دو دادهام و دختر او را بهر خود خواستهام . دل با وى خوش كن كه تو زن وى خواهى بودن و نيز شرط كرده است كه مال بريزد و لشكر جمع كند و جواب ايرانيان بگويد . ازين نوع سخنى چند بگفت .
عين الحيات از غيرت مىلرزيد و هيچ جواب نمىگفت تا طيفور گفت اى ملكه چرا جواب نميگويى ؟ خادمى گفت ايها الوزير ، خاموشى رضاست . طيفور گفت چنين است كه تو گفتى . برخاست و بيرون رفت . عين الحيات با خود گفت به يزدان پاك سوگند كه هركه قصد من كند يا خود را هلاك كنم يا او را . قيصر كدام سگ كافر باشد كه تواند گرد من گردد . عين الحيات خنجرى در زير جامه از بهر اين كار داشته بود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه طيفور پيش عسطور آمد و گفت اى ملك پيش عين الحيات رفتم و پيغامى چند از قول پدرش به دو رسانيدم و او را بوصل تو راضى كردم . قيصر گفت اى وزير هيچ معلوم ندارم كه جهانافروز كجا رفته است كه در حرم نيست . اما امشب كه بروم از حال او نيز معلوم كنم .
پس حكم كرد تا امرا پراگنده شوند و جامهاى رزم بركنند و جامهاى بزم درپوشند و شب كه درآيد با چراغ و شمع و فانوس بدر ايوان ملك جمع آيند كه ملك در حرم خواهد رفتن . امرا پراگنده شدند . اين خبر در قيصريه افتاد ، صد هزار مرد بر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٤