تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
چرا صبر نكرديد تا او مىآمد ؟ گفتند كه خيلى توقف كرديم و جهان‌افروز پيدا نشد . قيصر گفت برويد و سؤال كنيد كه جهان‌افروز كجاست ؟ آن خادمان بازگشتند و پيش عين الحيات آمدند و گفتند اى ملكه جهان‌افروز كجاست كه ملك به دو پيغامى فرستاده است . عين الحيات گفت من چه دانم كه او بكجاست ؟ سه روز است كه من او را نديده‌ام و نمىدانم كه او بكجاست . خادمان بازگشتند و پيش قيصر آمدند و گفتند . قيصر گفت برويد و بگوييد كه شما هردو باهم بوديد . چون ندانى كه او كجا رفته است ؟ هركجا كه رفته است با تو گفته باشد . خادمان بازگشتند و با عين الحيات گفتند كه ملك چه گفت . عين الحيات گفت من عورت غريبم . او را به من سپرده بوديد ، من اينقدر « 1 » ميدانم كه در باغچه رفت ، ديگر نيامد . من چه دانم كه كجا رفت . قيصر گفت من امشب در حرم خواهم رفتن . من در خلوت از او سؤال كنم . مشاطگان را امر كرد كه بروند و عين الحيات را آرايش كنند كه امشب ملك داماد خواهد شدن . مشاطگان گرد او درآمدند و او نمىگداشت كه هيچكس دست بر او بنهد . اما عظيم ميگريست . اين خبر بقيصر كردند كه اى ملك ، نمىگذارد كه كسى دست برو نهد « 2 » و مىگريد و جامه بر تن پاره [ مىكند ] و جامه‌يى كه شما فرستاده‌ايد نمىپوشد . قيصر گفت آن روى او را حاجت به آرايش نيست و اگر جامه در تن نمىپوشد ، آنچه پوشيده است ما را بس است . و اگر مىگريد از آنجهت است كه مونسى ندارد . چون مرا ببيند بخندد . البته امشب من پيش او خواهم رفتن . طيفور وزير گفت كه مرا معلوم است كه اين رعنا دست بقيصر نخواهد دادن . پيش پدرش بروم تا مرا اجازت دهد كه يك بار پيش او روم و او را نصيحتى كنم تا موجب شرمسارى نباشد . طيفور پيش شاه سرور آمد و آنچه از حال عين الحيات ميدانست بگفت و اجازت طلب كرد و پيش عين الحيات آمد . خبر بشاه خوبان كردند كه وزير پدرت طيفور وزير آمده است . عين الحيات گفت اين حرام‌زاده آيا بچه كار
هامش
( 1 ) - در اصل : من اينقدر من . ( 2 ) - در اصل : نهند .