بازگشتند . قيصر نيز بازگشت . با طيفور گفت اى وزير امشب در حرم خواهم رفتن ، پيش عين الحيات . طيفور گفت به شرطى كه چون قصد حرم كنى گذرت در ميدان خواهد بودن ؛ اول ايرانيان را بر دار كنى كه امروز حرب ايرانيان از بهر قتل ايشان بود . درين شهركسى هست كه ايشان را آگاه مىكند . قيصر گفت چنين كنيم . چون به ايوان خود فرود آمد ، جامهء رزم بركند و جامهء بزم درپوشيد و در حال خادمان چند را با رختى چند پيش عين الحيات فرستاد كه خود را بيارايد كه امشب پيش او خواهم آمدن . آن خادمان پيش عين الحيات آمدند . عين الحيات عظيم پريشان بود كه جهانافروز نيامده بود . با خود ميگفت كه ما دو كس بوديم . گفتيم كه چارهيى بكنيم . اكنون او رفت و كارى نكرد بلك كار آن جوانان سختتر شد كه امشب آن جوانان ايرانى را هلاك خواهند كردن و ندانم كه كار من با اين كافر بچه خواهد رسيدن ؟ و اگر جهانافروز را از من طلب كنند ، چه جواب گويم ؟ او درين انديشه كه آن خادمان درآمدند و سلام قيصر رسانيدند ، ملكه را بشارت دادند كه امشب ملك به خدمت خواهد آمدن و مىگويد كه من عظيم از ملكه شرمسارم كه ملكه را چند وقت بند فرمودم و خدمت بواجب نيز نكردم .
چون به خدمت ملكه برسم عذرهاى گدشته بخواهم ؛ و ايشان توقع آن داشتند كه عين الحيات ايشانرا انعام كند كه مژدگانى رسانيده بودند . اما چون شاه خوبان اين سخن بشنيد تند شد و از سر تندى تيزتيز دريشان نگاه كرد و هيچ التفاتى بديشان نكرد و در آن رخت قيصر نگاه نكرد .
ايشان لحظهيى بايستادند ، چون غايت بىالتفاتى او بديدند از آن موضع بيرون آمدند و پيش قيصر آمدند . قيصر گفت رفتيد و سلام مرا بشاه خوبان رسانيديد ؟
گفتند كه رفتيم و هرچه ملك گفته بود ، گفتيم و پيغام رسانيديم اما او هيچ التفاتى نكرد و جواب ما نداد . قيصر گفت كه جهانافروز هيچ نگفت ؟ گفتند كه جهانافروز آنجا نبود ، ما او را نديديم . قيصر گفت پس كجا بود ؟ مگر در جايى ديگر بوده باشد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٢