تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
نامت چيست ؟ گفت من جهان‌افروزم ، دختر قيصر روم . به‌روز در پايش افتاد . گفت اى ملكه ، اينجا چه ميكنى كه من به‌روز عيارم ، بطلب تو و عين الحيات آمده‌ام . اين زمان از زرادخانه مىآيم و جملهء مبارزان را از بند بيرون آوردم و غرق سلاح شدند و عشق‌آور ، فرخ‌زاد است ، كه نام خود را گردانيده است . امشب شاه‌زاده با جمعى از مبارزان بدان دروازه كه تعلق به دو دارد ، خواهند آمدن و ما از ميان شهر خروج خواهيم كردن . جهان‌افروز گفت كه دايه‌ام را فرستاده‌ام كه خبرى بياورد ، تو اينجا باش تا دايه‌ام را آمدن . پس آنچه در خانه بود پيش به‌روز نهاد و با او در سخن درآمد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون هلال عيار در پايان كوچه در عقب بهروز بقول جهان‌افروز بدويد ، بهروز عيار پيش جهان‌افروز آمد . اما « 1 » تقدير خداى تعالى چنان بود كه در آن راه كه هلال حرام‌زاده مىدويد ، چاهى بود و شخصى از مردم اين كوچه سر آن چاه گشاده بود كه تا مگر رختى در آنجا بنهد . تقدير خداى تعالى آن بود كه از ناگاه آن حرام‌زادهء دغل و آن خسيس جعل ، بىاختيار در آن چاه افتاد و پايش بشكست . آه از جان آن حرام‌زاده برآمد و فغان درگرفت . آنكس بر سر چاه آمد و گفت كيستى كه درين چاه افتادى ؟ هلال عيار گفت مرد غريبم و بىاختيار درين چاه افتادم . آن كس در چاه رفت و هلال را از آن چاه بيرون آورد . او را بشناخت . گفت اى سرهنگ درين چاه چون افتادى ؟ گفت در عقب به‌روز عيار آمدم . او را گم كردم و بىاختيار درين چاه افتادم . آنكس هلال را به خانه برد و بمعالجهء او مشغول شد تا ديگر قصهء او چون شنوى . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه ايرانيان آن روز عظيم حربى كردند و بسيار دليريها نمودند . اما قيصريه شهرى محكم بود و هيچ كس نبود از خلايق كه بر سر حصار نبودند . چون شب نزديك شد ، سپاه از هم
هامش
( 1 ) - در اصل : اما از .