از هر طرف نگاه مىكرد و بهروز را طلب ميكرد . دخترى چون اخترى بر بالاى كوشكخانهيى نشسته بود و در آن راه نگاه ميكرد . بهروز عيار را بديد كه در آن كوچه درآمد و در قفاى در كوچه رفت و پنهان شد . هلال عيار از عقب او در كوچه درآمد . آن دختر هلال را بشناخت ، بدانست كه در عقب بهروز آمده است . از آن بالا آواز برآورد كه چه كسى و كرا طلب ميكنى ؟ هلال گفت پيش شخصى هزار دينار دارم ، از من گريخت ، در عقب او آمدم . آن دختر گفت برو كه درين كوچه گريخت ، زود برو كه اين كوچه راه ديگر ندارد ، و هلال درين كوچه دوان شد .
بهروز عيار آن دختر را آفرين كرد ؛ خواست كه از در كوچه بيرون رود ، آن دختر از آن غرفه بشيب آمد و بهروز را در خانه طلب كرد . بهروز در آن خانه درآمد .
دخترى ديد عظيم صاحب جمال و صاحب كمال . در غايت حسن و ملاحت با تن و توش عظيم . بهروز را از او عجب آمد . آن دختر گفت اى جوان ، غريب پيدايى ! آنكس كه در عقب تو در كوچه درآمد ، آنكس را مىشناسم ، هلال عيار بود ، خدمت - كار سرور يمنى ، تو راست بگو كه كيستى و هلال با تو چه كار داشت ؟ بهروز گفت حكم قيصر شده است كه امروز خلق قيصريه بر سر برج بجنگ كردن ايرانيان روند .
من مرد غريبم ، هيچ زن و فرزندى ندارم ، نرفتم . هلال مرا ديد ، قصد هلاك من كرد . تو كرم كردى و مرا از خنجر هلال رهانيدى . آن دختر گفت تو دروغ ميگويى ، تو عيار هستى ، از سپاه ايران . هلال ترا ديد و شناخت ، من او را آواره كردم . اكنون راست بگو كه ترا نام چيست . بهروز گفت كه عيار چه مىباشد ؟
آن دختر بخنديد و گفت اى عيارپيشه ، من ترا مىشناسم كه عيارى اما نامت نمىدانم . راست بگو كه كيستى كه من بيگانه نيستم . اگر راست بگويى من نيز بگويم كه كيستم . بهروز گفت اول تو بگوى . گفت من آنكسم كه امشب در زندان قيصر را شكافتم و بنديانرا از زندان بيرون آوردم ، در راه بطيفور وزير رسيدم و آن حرب واقع شد و چهل سرهنگ بقتل آمدند . بهروز گفت اين فتنه تو انگيختى ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٥٠