تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
دست در كمند زد و بالا رفت و از آن طرف فرود رفت و كمند گرد كمر درآورد و روان شد و رو بسوى ايوان فرخ‌زاد كرد . چون اندكى راه برفت ، هيچ‌كس در شارع نبود ، به‌روز ايمن بود كه كار خود كرده بود و از طرف هلال عيار ايمن بود كه هلال را بينى بريده بودند ، مىانديشيد كه هنوز او در آن زخم باشد . هنوز اين انديشه تمام نكرده بود كه از برابر او هلال عيار پيدا شد كه حالى از خانه بيرون آمده بود و هنوز زخم بينى او عظيم درد ميكرد و آن حرام‌زاده عظيم در درد بود . اما شنيده بود كه امروز امراى ايرانرا هلاك خواهند كردن . بدان معنى خرم بود و آمده بود تا ببيند ؛ و شنيد كه ايرانيان بىوقت كوس حرب زدند و كشتن ايرانيان موقوف شد ، دانست كه از عياران سپاه ايران كسى در شهر آمده است ، يا از دوستان ايشان كسى درين شهر هست كه ايشان را از اندرون شهر خبر كرده‌اند ، كه ايرانيان كوس بىوقت زده‌اند ، كه جاسوسان چنين خبر آورده بودند كه تا بيست روز جنگ نخواهد بودن . هلال بيرون آمده بود كه ناگاه [ به‌روز ] پيدا شد . از دور چون يكديگر را بديدند در حال يكديگر را بشناختند . هردو بايستادند و از هم ترسيدند . به‌روز گفت اين حرام‌زاده چون پيدا شد ؟ اكنون چون كنم ؟ اگر پيش روم ، هلال از آن حرام‌زاده‌يى نيست كه او را زود زود توان كشتن يا گرفتن . از دست او خود خلاصى ممكن نيست ؛ و ميان شهر است و در دروازه بسته ، كار مشكل شود . به‌روز گريختن اولى ديد ، روى در عقب كرد و دوان شد . هلال گفت بخواهد گريختن ! دريغ باشد كه بدر رود . او نيز دوان شد . ميان شهر خالى و آن‌دو عيار در عقب يكديگر دوان . به‌روز مرد غريب بود ، اما قيصريه را ديده بود و آن راهها ميدانست . مىدويد و هلال از عقب او مىدويد . در كوچه‌يى پيش‌آمد ، به‌روز در آن كوى جست و خنجر آبدار كشيد و در قفاى در كوچه بايستيد كه اگر هلال از عقب او بيايد او را بخنجر بزند . راوى داستان روايت مىكند كه چون هلال در عقب به‌روز در آن كوى درآمد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 349 | مولانا محمد بن احمد بيغمى