دريغ ميكردند و تأسف ميخوردند كه از ناگاه آن عيار مثل پرى پيدا شد و بر آن مبارزان سلام كرد .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه آن جوانمردان چون بهروز را در چنان حالتى بديدند روح رفته در بدن ايشان فرود آمد و چراغ مردهء ايشان روشنى از سر گرفت و آفتاب فرورفتهء ايشان برآمد كه آن عيار از آن در درآمد . آن مبارزان متحير شدند و از شادى چون گل شكفتند و گفتند اى عيار نامدار ، نيك وقتى رسيدى كه دو ساعت ديگر ما را اميد حيات نبود و ترا هرگز كارى ازين صوابتر « 1 » نبوده است كه كار ما بجان رسيده است . بهروز گفت اميدوار باشيد كه يزدان كارساز است . من از پيش فرخزاد مىآيم . قيصر چنين حكم كرده است كه چون از جنگ حصار بازگردم اول ايرانيان را بر دار كنم ، بعد از آن در حرم شوم . اكنون چون شما را از بند برهانم ، غرق سلاح شويد كه فرخزاد بر در زندانخانه خواهد بود كه شما را بيرون آرند ، تا خروج كنيد كه امشب شاهزاده فيروز شاه بدان دروازه كه تعلق بفرخزاد « 2 » دارد خواهد آمدن كه تا باشد شهر را بگيريم و عروسى بر قيصر تعزيت كنيم . گفتند اى عيار ، فرخزاد اينجا چه مىكند ؟ گفت عشقآور كه شما را در ميدان گرفت ، او فرخزاد بوده است كه مبارزى خود را به ايرانيان نموده است كه اگر بهزاد از من مبارزتر است من از شما مبارزترم ، كه در آنوقت كه مرا با بهزاد بحث شد شما جمله طرف او داشتيد . ايشان گفتند اى عيار نه وقت عتابست زودباش و اول ما را از بند برهان تا در سلاح شويم ، حالها پيدا نيست .
بهروز عيار دست برماليد و سه سوهان پولاد بيرون كرد و شهمرد نهروانى را و شيرينسوار طالقانى را و رستم اردستانى را از بند بگشود و آن سه سوهان را بدست آن سه مبارز داد و گفت ياران را از بند بگشاييد و غرق سلاح و جوشن شويد كه تا وقت كار آماده باشيد كه من رفتم كه خود را پيش فرخزاد اندازم . اين بگفت و
هامش
( 1 ) - در اصل : ثوابتر .
( 2 ) - در اصل : بشاهزاده فرخزاد .