بر دار كند و بعد از آن در حرم رود . قيصر نيز قبول كرده است . ندانم كه حال چون خواهد بودن .
بهروز گفت قيصريه خاليست و خلق جمله بر حصارند . من بتوفيق خداى تعالى سربازى بكنم . خود را در زرادخانه اندازم و ايشان را جمله از بند بيرون آرم تا هم آنجا غرق سلاح شوند كه چون تو خروج كنى در وقت بيرون آمدن « 1 » ترا يارى دهند كه امشب شاهزاده فيروز شاه بدين دروازه كه به تو تعلق دارد بيايد كه با طارق چنين گفته بود . فرخزاد [ گفت ] در روز روشن در ميان قيصريه چنين كارى مشكل خواهى « 2 » كردن ؟ بهروز عيار گفت ناچار است ، اگر چنين نميكنم كار بر آن جوانان مشكل مىشود . توكل بر خداى تعالى كرد ، آن يار وفادار ، بهروز عيار چست و چابك از ايوان فرخزاد بيرون آمد و راه زرادخانهء قيصر در پيش گرفت و روان شد .
هيچكس از خلق شهر بر سر راه نبود ، جملهء مردمان قيصريه را بر سر برج و بارو بجنگ كردن ايرانيان برده بودند . شهر عظيم خلوت بود . تا چشم برهم زدن بر در زرادخانه رسيد و گرد زرادخانه برآمد . از طرفى كه محل مدخل بود ، كمند برانداخت و دست در كمند زد و بر بالا رفت و كمند بكشيد و [ بر ] بالا شد .
دريچهيى بود و آن را پنجره كرده بودند . بهروز خنجر بركشيد و گرد آن را بشكافت و بدور انداخت و از آن طرف فرود آمد و در ميان زرادخانه در سير درآمد تا بمقامى رسيد كه آن جوانان آنجا دربند بودند . جمله اميد حيات از خود برداشته بودند و نظر « 3 » از عمر خود برگرفته بودند . از زير دار آمده بودند و آوازه چنين شنيده بودند كه چون قيصر از سر حصار بيايد ، اول تا ايشان را هلاك نكند در حرم نرود . ايشان هيچ اميد نداشتند و جمله زاران و نالان و گريهكنان چشم و گوش به راه و در انتظار مرگ و قتل نشسته . جمله يكديگر را وداع ميكردند و
هامش
( 1 ) - در اصل : آوردن .
( 2 ) - در اصل : خواهد .
( 3 ) - در اصل : قطع نظر .