برداشته بودند و قطع حيات از خود كرده بودند . يكديگر را وداع ميكردند و بر جان و جوانى خود دريغ ميخوردند و زارزار ميگريستند كه رايگان بهلاك خواهيم آمدن و بىمراد بدست دشمنان كشته خواهيم شدن . ايشان در تضرع و گريه كه فرخزاد در ميدان آمد . اما در پاى دار جلاد ايستاده بود تا پهلوان عشقآور چه اشارت كند .
[ وى گفت ] كه دمبدم از پيش قيصر كسى مىآمد كه اين ايرانيان را هلاك كنيد ، ما در انتظار شما بوديم . فرخزاد گفت در كار پادشاهان شتاب نمىبايد كردن .
يكبار ديگر پيش ملك رويد و اجازه طلب كنيد . جمعى را بفرستاد كه خبرى از پيش قيصر بيارند تا ملك اجازت كند . آنكس برفت تا خبر آرد .
اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون فرخزاد مكتوب در سپاه ايران انداخت ، آن مكتوب در سپاه ايران افتاد . در آن حالت شاهزاده فيروز شاه سوار بود و گرد قيصريه ميگشت كه طارق عيار او را خبر داده بود كه در فلان دروازه در كمين باشيد كه تعلق بفرخزاد دارد . شاهزاده از براى اين كار سوار شده بود كه آن تير و مكتوب پيش فيروز شاه آوردند . شاهزاده مطالعه كرد . خط فرخزاد بود . نبشته بود كه شاهزاده را معلوم باشد كه قيصر جوانان ايرانى را قصد كشتن كرده است و بپاى دار آورده است تا هلاك كند و امشب قصد حرم دارد . بايد كه هم دردم عزم جنگ كنى . باشد كه هلاكت « 1 » ايشان در توقف افتد . فيروز شاه را چون معلوم شد در حال امر كرد تا كوس حربى فروكوبند و رو بحصار نهند . سپاه در جوش و خروش درآمدند و كوس فروكوفتند و لشكرى سوار شدند و رو بحرب نهادند .
از آن طرف آنكس پيش قيصر آمد كه اى ملك حكم و يرلغ ملك چون است ؟
عشقآور بپاى دار آمده است و ميخواهد كه اين جوانان ايرانى را بر دار كند . بنده را به خدمت ملك فرستاده است كه حكم ملك چون نافد مىشود ؟ قيصر گفت تعلل از بهر چيست ؟ زود ايشانرا بر دار كنيد ، كه جمعى درآمدند كه اى ملك معلومدان كه
هامش
( 1 ) - در اصل : هلاكيت .