گفت به حق يزدان پاك كه نمىشناسيم او را و نمىدانيم و اگر نيز مىدانستيم از سر جوانمردى هرگز نمىگفتيم على الخصوص كه نمىدانيم ، چه گوييم ؟ طيفور گفت اى خداوند نخواهند گفتن مگر بضرب چوب بگويند كه بخوشى اقرار نخواهند كردن . قيصر حكم كرد كه اين قوم را بدر بريد و بر در ايوان چوب زنيد كه تا راست بگويند . فرخزاد آنجا حاضر بود و آنچه ايشان ميگفتند جمله را مىشنيد و عظيم در غور بود كه ايشانرا حكم چوب كردند . اما فايدهيى نبود ، بناچار صبر كرد تا آن جوانمردان را بيرون كشيدند تا بر در ايوان ملك چوب زنند ؛ و خلقى بسيار آنجا جمع آمده بودند و هريك سخنى ميگفتند .
اين خبر به عين الحيات رسانيدند كه ايرانيانرا چوب ميزنند و عين الحيات ميدانست كه آنكس جهانافروز بوده است كه اين كار كرده است . با خود گفت ندانم كه حال اين دختر چه شد كه اين جوانانرا در بلا انداخت و خود ناپديد شد . عين الحيات نيز ملول بود [ كه ] مبادا قيصر جهانافروز را ازو طلب دارد و از بهر ايرانيان نيز غمناك بود و نيز خبر آن بود كه امشب قيصر در حرم پيش او خواهد رفتن . با خود گفت چون كنم ؟ چارهء من غير از آن نيست كه چون قيصر قصد من كند بناچار خود را هلاك كنم كه در وفاى فيروز شاه بميرم آن اولىتر دانم كه دست غير بدامان عصمت من برسد . عين الحيات در چارهء آنك خود را چون بكشم ، شاه خوبان دل از حيات خود برداشت ، بمحبت فيروز شاه خود را وداع ميكرد ، اما از گردش افلاك بىخبر و از شعبدهء گردون بىبصر كه خداى تعالى حال - گردان و كارسازست .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون آن مبارزان ايرانى و آن پهلوانان يلانى « 1 » را بر در ايوان قيصر روم بقول آن مردك شوم ، طيفور وزير ، آن سگك « 2 » گزير ، چوب زدند تا هريكى [ را ] بقرب صد چوب زدند .
هامش
( 1 ) - در اصل : بلانى ، قبلا نظير همين مورد « الانى » داشتيم ( يلان الانى ) .
( 2 ) - در اصل :
سككى و ياء در اين كلمه چنان كه بكرات در اين نسخه ديده شده ، علامت كسرهء اضافه است .