ايشان هيچ اقرار نكردند و اعتراف ننمودند . دل و جان فرخزاد درهم مىپيچيد تا سرهنگى درآمد و گفت ملك را بقا باد ، اين قوم اقرار نمىكنند و راست نمىگويند هريكى را صد چوب زديم ، هيچ آه نكردند و نمىنالند . و شاه و مير و وزير را دشنام ميدهند و ما را به هيچ حسابى نميگيرند . طيفور حرامزاده گفت راست ميگويند كه كشتنى را چوب چه فايده كند ؟ اگر ايشان بگويند و اگر نگويند ما را خود معلوم است كه در سپاه ايران عياران جلد كاردان بسياراند . اگر ايشانرا نكشى البته عياران بيايند و ايشانرا ببرند . شهريارا ، حكم كن كه ايشانرا در بازار قيصريه بر دار كنند تا از كار ايشان ايمن شويم كه هيچ زندانى از بهر ايشان بهتر از خاك نيست . چون قيصر آرزوى حرم عين الحيات داشت و ميخواست كه خود را زودترى بوصل او برساند ، و با طيفور چنين قول كرده بود كه آن شب كه من در حرم روم اول اين ايرانيان را بر دار كنم ، قيصر حكم كشتن ايشان كرد .
آه از جان فرخزاد برآمد . گفت عظيم مشكل شد . كى تحمل توانم كردن كه ياران مرا در برابر نظر من بر دار كنند . من عظيم بدكارى كردم . ديگر پيش فيروز شاه و ملك داراب نتوانم رفتن . نام خود را بلعنت كردم . ميخواست كه سخنى گويد كه قيصر در سخن درآمد و گفت اى عشقآور اين ايرانيان را تو گرفتهاى . برخيز و ايشانرا بر دار كن كه بهريكى ده هزار دينارت بدهم .
فرخزاد خدمت كرد و برخاست و بيرون آمد و گفت شما اين ايرانيان را بميدان بريد و در پاى دار باز داريد كه تا من به ايوان خود روم ، سلاح بپوشم و بيايم . اين بگفت و بشتاب تمام پيش بهروز عيار آمد . عظيم ملول و پريشان خاطر . بهروز گفت اى پهلوان عظيم ملول و پريشان حالت مىبينم . بگوى كه موجب چيست ؟ فرخزاد گفت اى عيار امشب در زندان قيصر را شكستهاند و مبارزان را پاى از كنده رهانيدهاند و زنجير همچنان بر دست و پا بيرون آوردهاند و مىبردهاند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٤٣