نسيم « 1 » سحرى بوزيد و روى جهانرا بدندان شمس فلك بگزيد و صبح روشنروى از كنار افق برآمد و شب تار در درياى غرب بسر درآمد . قيصر روم از حرم بيرون آمد و بر تخت برآمد و از قصهء شبانه آگاه شده بود . عظيم در غضب بود . بار داد تا شاهان و شهرياران و گردان و مبارزان درآمدند و آن جوانان را دست و گردن بسته بر در ايوان بازداشته بودند . هركه ايشان را بديدى و از صورت حال شب واقف شدى ، حيران ماندى .
از آن طرف فرخزاد بهروز عيار را در خانه بگداشت و رو بر در ايوان عسطور كرد . چون برسيد ، آن جوانانرا بديد ، بسته و برهنه و ريسمان در گردن كرده و بر در ايوان بازداشته . سؤال كرد كه چرا اين قوم را بازداشتهايد ؟ مگر قيصر ايشانرا حكم سياست كرده است ؟ گفتند اى پهلوان امشب شخصى آمده است و در زندان ملك را شكسته است و اين ايرانيان را پاى از بند رهانيده است و دست دربند بيرون آورده است كه ببرد . در ميانهء بازار طيفور وزير رسيده است و آنكس حرب كرده است و چهل كس بدست او بقتل آمده است و آنكس از ميان بدررفته است .
اين جوانان ايرانى را آوردهايم تا حكم ملك چيست . فرخزاد گفت آيا تا كه بوده باشد كه بهروز عيار در پيش من بود . هماكنون آشكارا شود . اين بگفت و پياده شد و در ايوان قيصر شد و برجاى خود قرار گرفت و هوش و گوش بنهاد تا چه شنود .
چون لحظهيى برآمد عسطور گفت اى وزير ، اين حكايت امشب چون بود ؟
گفت ملك را بقاباد ، چون بنده از خدمت شما روانه شدم در ميان بازار شخصى را ديديم نقاب بسته و نيمزرهى پوشيده و نيم تركى بر سر نهاده و تيغى چون قطرهء آب در دست گرفته ، در پيشپيش مىآمد ؛ باقى ايرانيانرا ديديم دست و گردن در زنجير كشيده ، اما پاى گشوده مثل قطار اشتر در عقب او مىآمدند . ما صد كس بوديم گرد او درآمديم ؛ عظيم جنگى كرد تا وقتى كه از سرهنگان ملك نيز جمعى آمدند و
هامش
( 1 ) - در اصل : باد نسيم .