بسيار جهدى كردند ، تا چهل كس بهلاك آمدند . عاقبت زخمى چند خورد و از ميانه بيرون جست . باز آن ايرانيان را در قيد آورديم . اكنون بر در بارگاه ملك بازداشتهايم تا حكم ملك چيست . عسطور گفت برويد و طور زندانبان را طلب كنيد كه امشب كجا بوده است . برفتند و طور را ديدند دست بسته و پاى بسته و در گردن انداخته و دهان آگنده . او را برگشودند و در پيش ملك آوردند .
ملك گفت امشب كجا بودى و چرا غافل شدى كه تا بنديان را ببردند ؟ طور گفت من هيچ غافل نبودم ، در زندان گوش ميداشتم . اما امشب خالى بودم ، عيالانم به خانه نبودند ، در نيم شب شخصى بيامد و مرا بنام بخواند ، از بالاى غرفه نگاه كردم ، تصور كردم كه مگر از سرهنگان ملك است ؛ چون بشيب آمدم مرا بگرفت و دربند كرد و كليد از بغلم بيرون آورد و قفل برگشود و اندرون رفت . ديگر نميدانم كه كه بود و چه بود .
قيصر عجب ماند و گفت آيا كه بوده باشد ؟ طيفور گفت ملك ايرانيانرا طلب كند و سؤال كند تا ايشان بگويند كه كه بود ، كه ايشانرا از زندان بيرون آورد .
قيصر حكم [ كرد ] كه بياريد اين قوم را تا درستى اين معنى را بدانيم كه اين بىادبى كه كرده است . در حال سرهنگان بيرون دويدند و آن شيران دربند را و آن مبارزان خردمند را كشان كردند تا برابر تخت قيصر بداشتند . قيصر بخشم و غضب نگاه كرد و گفت سؤال كنيد ازين قوم كه امشب در زندان كه درآمده است و ايشانرا بيرون آورده است و چهل تن از سرهنگان من كشته است ؟ سؤال كردند كه راست بگوييد و هيچ پوشيده و پنهان مداريد . شيرينسوار طالقانى و شهمرد نهروانى گفتند كه ما نمىدانيم . قيصر گفت چون ندانيد كه در عقب او مىرفتيد ؟ سؤال كرده باشيد ازو كه چه كسى . گفتند سؤال كرديم ، نگفت و روى خود را بما ننمود .
طيفور گفت اى ايرانيان ما دانستهايم كه شما دعوى جوانمردى ميكنيد . به حق آن يزدانى كه مىپرستيد كه راست بگوييد كه شما را از زندان كه بدر برد . شهمرد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 341
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٤١