از بند و زندان بيرون آرد ، شما او را ندانيد . اين چه سخن باشد . اما حاليا با من نخواهيد گفتن . بعد از آن گفت كه اين ايرانيان را شما نگاه داريد تا فردا در در ديوان ملك بگويند كه اين كس چه كس بود . اين بگفت و برفت . آن شب آن سرهنگان گرد آن مبارزان درآمدند و ايشانرا نگاه ميداشتند تا روز شود ، تا ملك عسطور چه فرمايد .
اما از [ اين ] طرف راوى داستان روايت كند كه طيفور در پيش ملك سرور آمد ، آنچه ديده بود جمله را بازگفت . سرور عجب ماند و گفت گويا كه بوده باشد ؟ خود عياران سپاه را اين رجوليت نباشد كه چنين حربى توانند كردن . طيفور گفت كه فردا معلوم شود كه او چه كسى بوده است . هم ايرانيان بگويند . ايشان درين انديشه . . .
اما چون آن مبارز گيتى و دشمن جان اهل تيتى و ميتى ، يگانهء عالم و فرزانهء بنى آدم ، سلطان خوبان و صاحب تيغ بران ، جهانافروز در همه كار پيروز ، از ميان آن جنگگاه بيرون آمد و رو بدر خانهء دايه نهاد ، چون برسيد در بزد . دايه بيرون آمد و جهانافروز را بديد ، عجب ماند كه جهانافروز مدتى بود كه بخانهء دايه نيامده بود . امشب يك نيمه از شب گذشته بود ، دايه گفت اى دختر ، اين چه حالتست ؟ من شنيدم كه تو و عين الحيات هردو دربند بوديد . گفت اى مادر در خانه رو كه از عجب موضع مىآيم . مدتى بود كه دايه دختر را نديده بود .
جهانافروز كه در آن قلعه بود ، گاهگاهى در صورت ديگر مىآمد و دايه را مىديد .
دايه در پاى دختر افتاد و حال ازو سؤال كرد . جهانافروز قضيه را از اول تا آخر بگفت و چنانك بود حكايت كرد « 1 » [ و ] بازگفت . دايه از دليرى كردن او عجب ماند .
جهانافروز زخمى چند داشت . زره از تن بركند و دايه آن زخمهاى او را بربست .
جهانافروز در انديشهء كار آن جوانان بود كه گويا حال ايشان فردا بكجا خواهد رسيدن كه كارى نكرده بود و كار ايشان را سختتر كرده بود . تا وقتى كه
هامش
( 1 ) - در اصل : چنانك بود حكايت كرد چنانك بود .