خيارش بدونيم كرد . آن قوم چون آن ضرب بديدند ، بترسيدند و برميدند . طيفور عنان كشيد و گفت باز چه بوده است ؟ گفتند نمىدانيم . شخصى سر راه بر ما گرفته است . سرهنگ ملك پرسيد كه چه كسى ؟ ضربى زدش كه چون خيارش بدونيم كرد . طيفور گفت مگداريد كه برود . گردش درآييد . و بنگريد كه كيست . آن قوم گرد جهانافروز درآمدند . ديگرى را بر فرق زد ، تا بند كمرش بشكافت . بيك لحظه پنج وجود را از آن قوم هلاك كرد . بهر ضربى كه ميزد يكى را از پاى درمىآورد .
آن جوانان ايرانى او را تحسين ميكردند . طيفور عجب ماند گفت اين چه كسى باشد ؟ گفتند نمىدانيم ، اما جمعى خلق در قفا دارد كه جمله دربند و زنجيرند .
طيفور گفت اى جوانمردان مگداريد كه اين بنديان را ببرد . زود باشيد تا بنگريم كه كيست . در چنين حالتى از طرف ديگر جمعى از حاميان قيصريه رسيدند و آن حال بديدند . فغان برآوردند كه اين بنديان ايرانيانند كه از زندان گريختهاند .
القصه بيك لحظه تا قرب صد آدمى در آن موضع جمع آمدند و جهانافروز را در ميان گرفتند و هيچكس را ياراى آن نبود كه گرد بنديان گردد و جهانافروز همچون شير شرزه از هر سوى حمله مىبرد و مرد بر مرد مىانداخت و آن جوانان دريغ ميخوردند كه جمله را دستها دربند بود . آفرين بر جان او ميكردند .
راوى داستان چنين روايت مىكند كه جهانافروز بيك ساعت از آن سرهنگان بيست سرهنگ را بر زمين زد طيفور گفت چه جاى اين سخنست كه اين رستم دستان و سام نريمانست ! مگر بدعوى آمده است كه تا ملك قيصريه را بگيرد . بنگريد كه به تنهاى تن چها « 1 » مىكند . برويد و ملك قيصر را خبر كنيد كه دشمنى عظيم در نفس قيصريه پيدا شده است . زود بيا و اگرنه مملكت را بخواهد گرفتن . بعضى از سرهنگان دويدند و رو بدر ايوان قيصر نهادند . چون برسيدند فغان برآوردند كه بر سر بازار چهارسو شخصى پيدا شده است ، جامهء سياه پوشيده است و نيم زرهى در
هامش
( 1 ) - در اصل : چهها .