زنجير پولاد است . اين به زور برنمىآيد . آهنبر مىبايد كه توانم گشودن . حاليا برخيزيد ، كه ازين موضع كه سياست خانه است و « 1 » محل بلاست ، بيرون آييد كه تا بجاى امن رويم . آن مبارزان بجان او دعا كردند . اما نمىدانستند كه او كيست كه نقاب درآويخته بود . جمله برخاستند و او تيغ بركشيد و در پيش افتاد و آن مبارزان در عقب او روانه شدند . اما جمله را دست و گردن دربند بود . چون از زندان بيرون آمدند ، جهانافروز گفت كه عظيم كارى كردم . زندان قيصر را بشكستم و مبارزان ايرانى را رهانيدم ، ايشانرا بخانهء دايهام برم كه آنجا ايمن توانم بودن .
اين انديشه مىكرد و مىرفت در پيش و ايشان چون قطار شتر متعاقب او ميرفتند .
تقدير خداى تعالى چنان بود كه گذار ايشان در ميان بازار بود و جاى تنگ .
از برابر مشعلهيى پيدا شد . جهانافروز چون آن مشعله ديد ، گفت آه و دريغ كه آنچه كردم هبا شد و اين قوم را بخواهند ديدن ، اما تا جان دارم بكوشم . گفت اى جوانمردان سعى ما باطل شد . اما به يزدان پاك كه رايگان از دست ندهم . شما پشت بر ديوار دهيد كه تا من زندهام ، نتوانند شما را از من استادن . ايشان بر آن دليرى او عجب ماندند . جهانافروز تيغ در دست ، سر راه بر ايشان بگرفت . جمعى از سرهنگان ملك بودند و يك سوار در ميان ايشان بود .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آن سوار طيفور وزير بود كه در آن نيم شب از پيش قيصر روم مىآمد و با او در جانقى بود كه فردا اين ايرانيان را هلاك كنيم و شبانهاش در حرم رويم ، در پيش عين الحيات . خلعت خاص قيصر پوشيده مىآمد . گدار او درين موضع بود كه جهانافروز ايستاده بود . چون برسيدند ، شخصى را ديدند كه درين نيم شب سر راه گرفته بود و تيغى چون قطرهء آب در دست گرفته و سپرى در روى كشيده . [ يكى گفت ] « 2 » هى ، چه كسى كه درين نيم شب تيغى در دست بر سر راه ايستادهاى ؟ جهانافروز هيچ جواب نگفت . اما چنانش بر ميان زد كه چون
هامش
( 1 ) - در اصل : كه .
( 2 ) - در اصل : گفتند .