جهانافروز چون اين سخن بشنيد ، گفت اى ملكه چيزى در دلم انداختى و مرا راه نمونى كردى . همتى بدار كه رفتم ، باشد كه كارى كنم كه آن گردانرا از بند برهانم . اين بگفت و از جاى برجست و نيم زرهى در آن خانه بود ، در گردن انداخت و تيغى برگرفت و سپر از چپ درآويخت و گفت اى شاه خوبان همتى بدار ، باشد كه آن مبارزان ايرانرا از بند برهانم . در حال در باغ رفت و به ديوار باغ آمد و از آن طرف فروجست . خانهء خودش بود « 1 » ، در شهر قيصريه روان شد و بيك لحظه بر در زندان رسيد . در زندان بسته بودند و قفلى عظيم چون رانهيونى بر در زندان زده بودند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه « 2 » بيرون زندان كوشكى بود و زندانبان تنها در آن كوشك بود و جهانافروز نام زندانبان ميدانست . چون دست بر در زندان نهاد ، آواز در زندان برآمد . زندانبان سر بشيب كرد كه كيستى ؟
جهانافروز گفت اى طور زندانبان ، زود به زير بيا كه من از پيش ربيعاى قيصر مىآيم . طور بشيب آمد ، تصور كرد كه مگر اين سرهنگ از پيش قيصر مىآيد ، كه خبر آن بود كه فردا اين قوم را سياست خواهند كردن . چون طور بشيب آمد و از در خانه بيرون آمد ، جهانافروز دست فراز كرد و گريبان طور را بگرفت و پيش كشيد و در حال او را بر زمين زد و هردو دست او را بربست و پايهاى او را نيز بربست و در گردنش انداخت و بعد از آن تيغ بركشيد و قصد كشتن او كرد . طور زينهار خواست و گفت من چه كردهام كه ملك حكم كشتن من كرده است ؟ جهانافروز گفت سر تو در هرچه بتر قيصر ! من ترا به حكم قيصر نميكشم ، به حكم خود ميكشم .
طور گفت چرا ؟ من چه كردهام كه مرا ميكشى ؟ گفت راست بگوى كه كليد اين قفل كجاست و اگرنه ترا بكشم . طور گفت مرا مكش كه كليدم در بغل است .
جهانافروز دست در بغل او كرد و كليد را بيرون آورد و دهان طور را بياگند و كليد بر قفل نهاد و بگشود و قدم در آن زندان نهاد .
هامش
( 1 ) - مراد آنست كه به شهر و ناحيهء خود آشنايى داشت .
( 2 ) - در اصل : كه زندانبان .