چون بميان زندان رسيد ، چراغى ميسوخت و اين جوانان ايرانى در آن زندان دربند بودند ، و ايشان قطع نظر از حيات خود كرده بودند زيرا كه خبر مرگ خود را شنيده بودند . چون جهانافروز درآمد و آواز برآورد ، آن جوانان از خواب بيدار شدند ، شخصى را ديدند كه نيم زرهى پوشيده و نقابى از پيش روى درآويخته و تيغى چون قطرهء آب در دست گرفته ، در آن نيم شب از در زندان درآمد . ايشان شنيده بودند كه قيصر ايشان را حكم كشتن كرده است ، چون او را بديدند بترسيدند . تصور كردند كه مگر بقتل ايشان آمده است . بترسيدند و فغان از جان آن جوانان برآمد و بىاختيار گريه بريشان افتاد . جهانافروز دانست كه ايشان ترسيدند . نرمك گفت اى جوانمردان مترسيد كه من بهلاك شما نيامدهام ، الا بخلاص شما آمدهام كه شما را از قتل برهانم . اين بگفت و پيشآمد . آن جوانانرا دست و گردن بزنجير بسته بودند و دو شاخهايى از آهن بر گردن داشتند ، اما پايها [ ى ] ايشان دركنده بود .
جهانافروز دانست كه گشودن ايشان خيلى كار است و آن بىسوهان نميشود و آن شب نمىشد كه از شب يكى نيمه گدشته بود . با خود گفت حاليا پايهاى ايشان را از بند برهانم تا ازين زندان بدر برم . چون بموضعى برسانم كه ايمن باشد ، آنگاه تمام از بندشان بدر آرم . اول پيش شاه سيف الدوله آمد و دست فراز كرد و كندهء او را بگرفت و زور كرد . چون كرباس از هم بدريد و از هم جدا كرد و بدور انداخت .
سيف الدوله از آن زور عجب ماند . گفت اى شيرمرد كيستى كه بخلاص ما آمدهاى ؟
جهانافروز گفت حاليا وقت اين كلمات نيست . چون بيرون رويم ، خود شما را معلوم شود كه من كيستم . اين بگفت و بند شهمرد نهروانى را از هم بدريد . بعد از آن شيرينسوار را و ديگر مهر و فهر و جهر را . آن مبارزان در كار او عجب مانده بودند كه اين بندها را از هم مىدريد . بيك لحظه آن بيست و هشت مبارز را از بند بيرون آورد .
اما دست و گردن دربند داشتند .
بعد از آن گفت اى جوانمردان معذور داريد كه بند دست و گردن شما در آهن و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٣٥