شاه خوبان و نازنين عالميان و سلطان زنان عين الحيات ، با آن سرو بوستان شجاعت ، و ماه آسمان ملاحت ، با آن يار وفادار و آن خورشيدروى گلعذار ، با آن عيد و نوروز و آن كان غيرت جهانافروز دختر قيصر روم هردو بيكجاى بودند و دم بدم از پيش قيصر انواع نعمتها مىآوردند ، و خدمتكاران مىآمدند كه ملك پيش شما فرستاده است و عذرخواهى مىكند كه فردا كه به خدمت برسيم عذر گدشته بخواهيم . هرچند كه ايشان بدان سخنها و بدان نعمتها التفاتى نمىكردند و جواب آن پيغامها نمىدادند و مجال سخن گفتن هم نداشتند ، كه خادمان و كنيزكان ايستاده بودند و ايشان از غور ميسوختند و تحمل ميكردند ، تا وقتى كه از شب يك نيمه بگدشت و ايوان خالى شد . عين الحيات رو بجهانافروز كرد و گفت اى ملكه هيچ در حق ما انديشهيى نميكنى كه حال ما دو عورت بدست اين ظالمان بچه خواهد رسيدن ؟ جهانافروز گفت بدادار كردگار سوگند كه اگر پدر تو سرور يمنى قصد وصال من كند ، يك خنجرى بر شكمش زنم كه سر خنجر از پشتش بدر رود و يك سر تا عدم بدود ، تا عبرت عالميان شود . عين الحيات گفت بارك اللّه ! من بىكس و غريب و درماندهام . پدرم را نيز ميكشى ، پس من چون كنم ؟ مرا خود دست آن نيست كه پدر ترا بكشم ، لابد خود را خواهم كشتن كه من در وفاى شاهزادهام و با او سوگند خوردهام كه غير ازو كسى را به خود راه ندهم و كسى را پيش خود نگدارم ؛ اما خاطرم از بهر آن مبارزان ملولست كه طيفور وزير آن حرامزادهء گزير پدرت قيصر را بر آن « 1 » داشته است كه آن مبارزان را بر دار كند و آن مبارزان ايرانى و آن يلان الانى را بكشد . در سپاه ايران عياران هستند ، كاشكى كسى مىآمد و آن مبارزان را از بند بيرون مىبرد كه اين كار عروسى نيز بدان جهت در توقف مىافتاد .
هامش
( 1 ) - در اصل : بدان .